باید بشینم بنویسم از اینکه درد دارم تا خالی بشم.... اخه؟؟؟؟

خودم نباشم

اینهمه پوچ گرایی؟؟ چطور در من ایجاد شد؟؟ فقط دارم محدودیت میبینم.

میخوام خودم نباشم.. دیگه بدجوری تحملم تموم شده. الان خودم نباشم که باید بره حموم و چند دقیقه تحمل کنه یک فعالیت تکراری رو. خودم نباشم که قراره از ۲۲ تا ۳۰ هر روز بره مثل سگ کار کنه و همش برنامه بچینه و حرص بخوره تا بالاخره بتونه یه ماشین بخره. بتونه یه خونه بخره. بتونه یه زن بگیره!!

و از طرفی من.....

دونده نیستم

مدت هاست درگیرم. هیچ بازدهی وجود نداره که هیچ... هر چی امید و آرزو بود هم به فنا رفته.... حتی حموم هم نمیتونم برم. حتی شام چی داریم.... همه ی لذت های زندگی فانی و زود گذر هستند، امید داشته باشم به اینکه یک دونده بشم در زندگی که به فلان جا برسه و فلان چیز ها رو داشته باشه؟؟؟

ده راهکاری که نیمه تمام...

ده راهکار برای تحمل ادامه ی زندگی:

۱. با کتاب خوندن و فیلم دیدن سرت رو گرم کنی

۲. برای درد ها و شکست ها سریع فلسفه ببافی

۳. ..... وای پسر .... چقدر فکر کردیم

چجوری میخوام این زندگی لعنتی رو تحمل کنم؟؟ یه موقع یکی میاد میگه نا امید و شکست خورده م. اما من کمال گرام، هیچ برچسبی به خودم نمیزنم. من الان هیچ دلیل و روزنه ای برای وجود امید نمیبینم اما منتظرم و امید دارم به پیدا شدن دلیل و معنا برای امید و انگیزه ی زندگی. پس این اسمش چیه؟؟

گوششششششششششششش

گوشم گاییده شد دیگه، نکن نکن نکن احه چی بگم به توی نفهم کصکش کونی