ذهنم میره

ذهنم داره همه جا میره. سیاست. اقتصاد. ورزش. تخیل و همه چی. اما چرا؟ انگار با همه هم میجنگم نمیدونم.

حالا خستگی جسمانی که باشه دیگه فکر نمیتونه جاهای خوب بره. همینطوری ول میشه. ولی اگه من امروز تنها بمونم برنامه ی خاصی ندارم. بازم هیچی به هیچی خب.

استرس

ساعت 7:15 . یعنی خونه خالی و امن میشه؟ نمیدونم. نمیدونم. باید تازه بپرسم. بعد ببینم از اونطرف قضیه اوکی میشه یا نه. در هر صورت دست من نیست. استرس الکی نباید داشته باشم. صبح که بیدار میشم بدنم خیلیییی کوفته ست. دهنم سرویسه. بعدم اگه قرار باشه کاری بکنم که همه زمان گذراست. فرقی نداره چی بشه چی نشه. مهم اینه صلاح خدا اجرا بشه. من میسپارمش به خدا.

حرفها

آخه من چجوری یسری حرفا رو از ذهنم پاک کنم؟ باید صبر کنم تا بگذره. اذیتم میکنند خیلی اذیتم میشم. به هیچکس هم نمیتونم بگم. هیچ جا و هیچ کس. سخته. من حساسم. اصلا چرا با این شخص باز برم بیرون؟ بازم میخوای اینطوری پیش بیاد؟... الان که اولشه اینطوریه انقدر داغون میشم. بعدا دیگه این روش هم بازتر شده و یه چیزایی میگه که میگم قبلیا مسخره بازی بود بابا. اونموقع میفهمم چجوری سرم بریده میشه بدون اینکه خونی بیاد اون هم با حرف...