نشستم دارم به سر و صورت میزنم
نشستم دارم به سر و صورت میزنم
نشستم دارم به سر و صورت میزنم
بزرگترین دستاوردم اینه که هنوز به کسی نگفتم «دیدی گفتم».
همصحبت دختر ایدی تلگرام یا روبیکا بذاره یکم صحبت محترمانه و به دور از حاشیه داشته باشیم. خصوصی بفرستید.
خداییش خستم. قلبم تند تند میزنه منتظره از یه چیزی ناراحت و عصبانی بشه. کمکم کن یا الله
سلام به خودم!
سلام به تنهاییِ باوفام!
سلام به این وبلاگ خاکخورده که بیشتر از من افسردهس!
رفقای گرامی، یعنی اگه کسی بخونه اینجا رو...
اگه همین الان یه بازدید بخوره، براش آش نذری بار میذارم، حتی اگه از تو خونهم کسی نیاد، باز خودم میخورم!
اینجا چیه دقیقاً؟
یه وبلاگه؟ یه دفتر خاطرات؟ یه صندوق پست متروکه تو قطب شمال؟
نه واقعاً، من حس میکنم وبلاگم تبدیل شده به قبرستان محتواهایی که هیچکس حاضر نشد روشون حتی یه فاتحه لایک بزنه. 😩
مینویسم، با عشق مینویسم، با اشک مینویسم، با موزیک غمانگیز پسزمینه مینویسم، اما دریغ از یه بازدید.
نه اسپم، نه ربات، نه حتی یه اشتباه اومده که مثلاً از گوگل بیاد و بگه: «اوه نه، اشتباهی اومدم...»
با خودم گفتم شاید چون عنوانهام خاص نیستن.
یه پست گذاشتم با تیتر:
«این مطلب زندگیت رو تغییر میده!»
بازدید؟ صفر. 😐
باید مینوشتم:
«۱۰ دلیل علمی برای اینکه چرا وبلاگ منو نمیخونی!»
دیگه مونده بیام خودم با فیکاکانت برم زیر پستهام کامنت بذارم:
«واقعا عالی بود، خیلی بهم کمک کرد! تو بهترین وبلاگنویس دنیایی!»
(خودمم جواب بدم: مرسی عزیزم، تو خودت قشنگی.)
ولی خب...
تو تنهایی هم یه چیزی هست.
یه صمیمیت بینظیر با خودت.
یه حسِ "لااقل یکی هست که میفهمتت"
و اون یکی خودتی.
پس مینویسم.
بازم مینویسم.
حتی اگه خوانندهم فقط مرورگرم باشه
و حتی اونم گهگداری پیغام بده:
«میخوای این تب رو ببندم عزیزم؟ داری خودتو خسته میکنی.»
📝 نویسنده: یه وبلاگنویسِ تنها، با امیدی لرزان و انگشتی روی دکمهی “منتشر کردن”
📅 تاریخ: امروز همون روزیه که هیچکس نیومد.
نمیدونم دقیقاً از کجا شروع شد.
یه جور خستگیه که فقط توی عضلهها نیست.
یه خستگی توی روحه.
توی دل.
توی چشمها که دیگه حتی دنبال هیجان نمیگردن، فقط میخوان ببندن و خاموش شن.
نمیدونم از چی خستهام…
از فکر کردن زیاد؟
از اینهمه تلاش برای خوب بودن؟
از جنگیدن با خودم و میلهایی که گاهی از توانم بزرگترن؟
یا از سکوتی که هیچکس صدام رو نمیشنوه؟
یه وقتهایی هست که حتی نمیدونی دقیقاً چی میخوای، فقط میدونی
"این حالِ الآنت رو نمیخوای."
و اون نخواستن، مثل یه فشار توی سینه میمونه.
نه اشک میاد، نه فریاد. فقط خستگی.
✋ ولی با همهی اینا، هنوز یه چیزی توی دلم زندهست.
یه ندای کوچیک، شاید خیلی ضعیف،
ولی هست:
«من نمیخوام تسلیم بشم.
میخوام خوب بشم.
میخوام برگردم.
میخوام از این باتلاق بیرون بیام.
اگه شده با یه دستِ زخمی، اگه شده با یه دل خسته.»
میدونی چی فهمیدم؟
این خستگی شاید فقط یه نشونه باشه:
نشونهی اینکه دیگه نمیتونم با روشهای قبلی ادامه بدم.
دیگه بدنم، ذهنم، روحم داد میزنه که:
«یه جور دیگه زندگی کن.
یه جور دیگه ببین.
یه جور دیگه دوست بدار… خودتو.»
اگه تو هم الآن اینجوریای،
بدون که تنها نیستی.
بدون که هیچ خستگیای بیدلیل نیست.
و هیچ تاریکیای، همیشگی نیست.
🕯️ بیا با هم، همینطور خسته، ولی صادق، ولی زنده، ادامه بدیم.
نه با زور. نه با شعار.
فقط با نفسهای کمجون ولی واقعی.
شاید همین حالا، همین خستگی،
شروع یه بخش تازه باشه...
این روزها، زندگی من شبیه یک سریال ترکی طولانیه که فقط قسمتهای تکراری و خستهکنندهاش رو نشون میده. نه، صبر کن… اشتباه شد. سریال ترکی هم حداقل یه شخصیت جذاب و یه قصه پرفراز و نشیب داره. زندگی من شبیه یه بازی کامپیوتریه که مرحله اولش همونقدر تکراریه که مرحله آخرش، و من وسط این همه تکرار، دکمه “Save” رو گم کردم و الان فقط دارم مرحله اول رو ران میکنم، اونم با تقلب!
کتابها؟ آه، اون طاقچههای پر از وعدههای رنگی و دنیایهای ناشناخته. الان فقط حکم دکوراسیون رو دارن. انگار یه سری موجود فضایی اومدن، تمام کلمات رو از توشون ربودن و فقط جلدهاشون مونده. جلدایی که با حسرت نگاهشون میکنم و بهشون میگم: “شما رو هم میبینم، ولی خب… الان وقتش نیست.” این “الان وقتش نیست” هم شده ورد زبونم، مثل “الان سر کاری” که میگن. فقط فرقش اینه که من واقعاً سر کارم! سر کارِ بازی کردن.
وبلاگم؟ یه گوشه خاک خورده تو دنیای اینترنت. انگار یه قلعه باشکوه ساختم، اما خودم تو برج عاجش حبس شدم و از پنجره به بیرون نگاه میکنم، به کسایی که دارن میسازن و میسازن و میسازن. منم که فقط یه گوشه نشستم و با موس کلیک میکنم. انگار یه نویسنده فوقالعادهام که قلمش رو گذاشته کنار و داره با مداد رنگی دور خودش خط میکشه.
میدونی، یه چیزی مثل یه قصر یخی ساختم برای خودم، اسمش رو گذاشتم “بعداً”. اونجا همه کارای مهم، همه کتابا، همه برنامهها، همه رو گذاشتم تو یه صندوقچه و کلیدش رو انداختم تو چاه همین “بعداً”. هر روز صبح که بیدار میشم، یه ذره یخ از این قصر آب میشه و یه حس غمی بهم دست میده، ولی خب… با یه دست بازی و یه دست دیگه گوشی، سریع اون غم رو هم یخ میزنم.
حس میکنم مثل یه ابرقهرمانم که قدرت خارقالعادهاش اینه که میتونه زمان رو متوقف کنه… البته فقط برای خودش. بقیه دارن جلو میرن، رشد میکنن، چیز یاد میگیرن، اما من همینجا وایسادم، انگار مجسمه شدم. یه مجسمه که گاهی اوقات یه مانیتور جلوی صورتش روشنه و کلیک کلیک میکنه.
گاهی وقتها تو بازیها، یه کاراکتر هستم که باید یه مأموریت مهم رو انجام بده، یه گنجی رو پیدا کنه، یه دنیایی رو نجات بده. ولی خب، کاراکتر اصلی زندگی من، همین الان که دارم اینو مینویسم، داره گنجش رو پیدا میکنه: یه دستاورد جدید تو بازی! چه هیجانی! انگار فتح قله اورست کرده باشم.
غمم هم یه جور غم شیرینه. غم کسی که میدونه چی داره از دست میده، ولی خب… راحتیِ الان براش جذابتره. مثل کسی که میدونه باید بره باشگاه، ولی ترجیح میده همونجا رو مبل بشینه و چیپس بخوره. ولی فرقش اینه که من نه باشگاه میرم، نه چیپس میخورم، من دارم دنیاهای مجازی رو فتح میکنم! فتحی که وقتی از بازی میام بیرون، تبدیل میشه به یه حس پوچیِ عمیقتر.
یه لحظاتی هم هست که دلم میخواد از این قصر یخی بزنم بیرون. یهو فکر میکنم: “همین الان باید بلند شم، برم یه کتاب بردارم، یه صفحه بخونم.” اما بلافاصله یه صدای وسوسهانگیز از تو بازی میگه: “هنوز یه مرحله دیگه مونده!” و من دوباره تسلیم میشم. انگار یه قرارداد نانوشته بستم با این دنیای مجازی که تا ابد بهم خدمت کنه، البته به قیمت فراموش کردن خودم.
این عقبمونده بودن هم یه جور هنره. هنرِ نساختن، هنرِ به تعویق انداختن، هنرِ غرق شدن تو یه استخرِ شیشهای که هیچوقت آبش سرد نمیشه. شاید یه روزی، یه کسی بیاد و این قصر یخی رو با یه آتیش بزرگ آب کنه. شاید اون روز، من دوباره یادم بیاد که کتابا منتظرمن، وبلاگم منتظر نوشتههامه، و زندگی واقعی، یه دنیای خیلی بزرگتر و واقعیتر از این صفحه نمایشه.
ولی خب… تا اون روز، بذارید یه دست دیگه بازی کنم. شاید این بار، واقعاً بتونم اون گنج رو پیدا کنم. یا حداقل، بتونم یه عکس بهتر از کاراکترم بگیرم!
🌳 پارکنشینیِ تنهایان در ساعت ۲۱:۲۸
(یا: چگونه در پارک تنها باشیم ولی احساس نکنیم که یه مرغ دریایی گمشدهایم؟)
الان دقیقاً ساعت ۲۱:۲۸ه، منم نشستم تو پارک. تنهایی. بدون چت، بدون دوست، بدون سگ، بدون عشق، حتی بدون چیپس. فقط من و یه نیمکت سرد و ملت شادِ دور و بر که دارن با صدای اسپیکر بلوتوث "بیسدار" خودشون، صلح جهانی رو به باد فنا میدن.
خب...
وقتی آدم تنهایی میاد پارک، یعنی واقعاً تصمیم گرفته که با خودش خلوت کنه. اما سوال اصلی اینه:
🔹 چجوری آدم باید در پارک، بهتنهایی، خوش بگذره؟
(بدون اینکه فکر کنه قراره وسط راه یکی بیاد بپرسه: "منتظر کسی هستی؟")
پس بیاین یه راهنمای کاربردی داشته باشیم:
---
۱. با خودت قهر نباش.
وقتی تنهایی، صدای ذهن بلند میشه:
"ببین همه با دوستاشونن، تو چرا تنهایی اومدی؟"
جواب بده: "چون من با خودم قرار عاشقانه دارم، بقیه مهمونن."
---
۲. نیمکتت رو انتخاب کن، مثل اینکه قراره روش سلطنت کنی.
یه نیمکت سایهدار، نه خیلی نزدیک بچهها، نه کنار عاشقها. وسط باش. خنثی. یه چیزی تو مایههای سوئیس.
---
۳. به درختا زل بزن و وانمود کن داری چیزی عمیق میفهمی.
مردم رد میشن، فکر میکنن شاعر یا فیلسوفی. ولی تو فقط داری فکر میکنی اگه الان یه پیتزا اینجا بود، زندگی چقدر بهتر بود.
---
۴. با خودت حرف بزن. آروم. نه بلند.
اگه بلند حرف بزنی، ممکنه مأمور پارک بیاد نزدیک بشه و بپرسه "همه چی خوبه؟"
---
۵. از اکسیژن لذت ببر.
نفس بکش. جدی. این هوای مجانیِ باطراوت رو تو خونه با هیچ تهویهای نمیتونی بسازی. حتی اگه کنار سطل زباله نشستی، باز هم طبیعته. واقعبین باش.
---
۶. دستتو بذار رو قلبت و بگو:
"هی... من هنوز زندهام، حتی اگه امشب تنها اومدم پارک. و این خودش یه شاهکار روزگار حساب میشه."
---
جمعبندی ۲۱:۳۵ی:
تنهایی تو پارک = خلوت عاشقانه با خودت.
بدون اسپیکر، بدون سیگار، بدون استوری.
فقط تو باش و ستارهها.
(اگه آلودگی نوری بذاره پیداشون کنی.)
سلام.
منم.
همون نویسندهای که سالهاست داره وبلاگ مینویسه. بدون وقفه. بدون ترحم. بدون لایک.
نه تو زندگیم اتفاق خاصی افتاده،
نه وبلاگم ترند شده،
نه حتی گوگل یه بار اومده بگه: «ببینم تو این همه سال چیکار کردی؟»
راستش نمیدونم چرا هنوز مینویسم.
شاید چون نوشتن، مثل خوردن تهدیگ ماکارونی، دلیه.
یا شاید چون هنوز امید دارم یه روز یه موجود فضایی وبلاگمو بخونه و بگه:
«واو! این بشر خیلی underrated مونده!»
اولش فکر میکردم با هر پستی که مینویسم، جهان یه میلیمتر به صلح جهانی نزدیک میشه.
ولی واقعیت اینه که جهان اصلاً به حرفام گوش نمیکنه،
و تنها کسی که بهشون گوش میده خودمم… اونم وقتی حوصلهی خودمم سر رفته!
یه بار سعی کردم یه متن انگیزشی بنویسم.
بعد خودم توی خط سوم چنان ناامید شدم که همونجا متن رو بستم و رفتم به دیوار زل زدم.
یه بار دیگه تصمیم گرفتم پستهامو خیلی تخصصی و علمی کنم؛
نتیجه؟ یه نفر کامنت گذاشت:
«داداش اینا رو از ویکیپدیا کپی کردی؟!»
یه بارم تو اوج احساسات، از دلتنگی نوشتم. با اشک. با آه.
فرداش تنها کامنتی که گرفتم این بود:
«فونت پستت خیلی کوچیکه، چشم درد گرفتم.»
حالا دیگه به این مرحله رسیدم که هر پستی که میذارم، فقط برای اینه که اینستاگرام نفهمه من هنوز به وبلاگم وفادارم.
چون اینستا مثل عشق سابقه؛ منتظره بری عقب، تا تمسخرت کنه.
اما با همهی اینا، من هنوز دارم مینویسم.
چرا؟
نمیدونم. شاید چون نوشتن تنها کاریه که هنوز بابتش جریمه نشدم.
یاد گرفتم:
"نه همیشه قراره کسی ببینه، نه همیشه قراره اتفاق خاصی بیفته."
ولی همین که بنویسی، یه گوشه از مغزت رو گردگیری کردی.
اگه شما هم مث من وبلاگ مینویسید و حس میکنید تنها کسی که پستهاتون رو میخونه گوگلباته، یه قلب برام بفرستید.
اگه وبلاگ نمینویسید، ولی الان اینو خوندید، بدونید شما یکی از سه خوانندهی زندهی من هستید.
و در آخر:
به افتخار تمام وبلاگهایی که دیده نشدن، ولی فراموش هم نشدن.
(پ.ن: اگه کسی میخواست منو کشف کنه، الآن وقتشه. جدی میگم. خیلی وقته منتظرم.)
📝😎
چند روز نبودم. نه اینکه رفته باشم هاگوارتز برای آموزش درس دفاع در برابر نیروهای افسردگی، نه. بیشتر شبیه یه موجود خمیریِ بیتحرک بودم که با پتوی تنهایی و جوراب پشمی به شکل مبل دراومده بودم. نه ورزش کردم، نه نوشتم، نه حتی اون آهنگ غمگینی که همیشه باهاش میزنم تو خط درام زندگی، گوش دادم.
راستش رو بخوای، بدنم تبدیل شده به یه مجسمهی فراموششده از دوران ماقبل انگیزه. اگه میخواستن تو انیمیشن "Inside Out 2" یه کاراکتر جدید اضافه کنن، اسمش رو میذاشتن: "بیخیالجون"، با موهای آشفته، زیرچشمی سیاه، و صدایی که فقط میگه: «نه الان نمیتونم… باشه فردا...»
ولی فردا هم که میاد، اونم حال نداره. یه جورایی فرداها هم با من قهر کردن.
ورزش؟!
هه! ورزش مدتهاست که مثل دوربینهای جادویی هری پاتر، فقط تو قاب خاطراته. قبلاً یه روز درمیون عرق میریختم، الان نهایت تحرکم اینه که کنترل تلویزیون افتاده پایین و من از دور با چوبدستی خیالی میگم:
"اکسپکتو کنترلوم!"
و خب... کار نمیکنه. کنترل همچنان اون پایینه و من همچنان این بالا، در حال مذاکره با تنبلی.
حقیقتش، بعضی روزا آدم حس میکنه یه کاراکتر فرعیه تو یه انیمیشن نصفهکاره. مثلاً اون سنجاب تو Ice Age که فقط دنبال یه دونه فندق لعنتیه، ولی هر بار فندق از دستش در میره، و تهش هیچی به هیچی. من هم همون سنجابم، فقط بهجای فندق، دنبال یه حس آرامش یا یه دلیل ساده برای پاشدنم از تخت میگردم.
دردِ دل؟ زیاده. ولی حوصلهی گفتنش نیست. اگه بخوام بریزم بیرون، احتمالاً باید یه مجموعهی دهفصلی با لوکیشنهای تاریکتر از سیاهچالهای آزکابان بنویسم. این روزا بیشتر حس میکنم دارم در میزنم به همهی درهای هستی، و هیچکس درو باز نمیکنه. بعضی درها حتی پنجره هم ندارن. بعضیاشون قفلن با طلسم سکوت. بعضیاشون اصلاً در نیستن، تابلوئه.
خستهام از خودم. از اینکه باید هی با انگیزهی تقلبی برم دنبال هدفهایی که مثل غول مرحلهی آخر بازی Zelda هی نیشخند میزنن. از اینکه باید نشون بدم «اوضاع خوبه»، درحالیکه درونم یه جن خانگی نشسته و داره زار میزنه، منتظر اینه که من بهش جوراب بدم و آزادش کنم.
میدونی؟ حتی یهبار تصمیم گرفتم برم تو جنگل، مثل شخصیتهای Brave و Tangled و Frozen، ولی یادم اومد که حتی برای یه پیادهروی دهدقیقهای هم نفس کم میارم و احتمالاً وسط راه یه سنگ باهام حرف میزنه و میگه: «برو خونهات، پسرجان!»
ولی خب... اومدم اینجا، بنویسم. یعنی هنوز یه چیزی ته دلم هست که نمیذاره کامل تسلیم شم. یه جرقهی کوچیک، یه صدا که میگه «تو هنوز زندهای... حتی اگه شبیه زامبیهای مهربون تو انیمیشنها باشی.»
اگه شما هم این روزا حس میکنید که روحتون تو یه جعبه پیتزای کهنه گیر کرده و کسی هم نیست بیرون بیارتش، بدونید که تنها نیستید. این یه مرحلهس، حتی اگه شبیه مرحلهای باشه که هیچ دکمهای روش کار نمیکنه.
پایان ندارد... اما فعلاً تا همینجا کافیه. برم ببینم کنترل هنوز همونجا روی زمینه یا بالاخره با طلسم کار کرد.
ظهر بود. یه ظهر گرم، لَت و مرده، که هوا نه جون داشت، نه من.
دلم یه چیزی میخواست. نمیدونم چی. نه غذا، نه خواب، نه آدم... یه خلأ بود، یه گودال توی سینم که با هیچی پُر نمیشد.
نشستم، بلند شدم، قدم زدم، نوشیدنی خوردم، ولی اون حس لعنتی ول نمیکرد.
ذهنم شروع کرد پچپچ کردن...
«فقط یه بار. بعدش دیگه نمیکنی.»
«اینقدر سخت نگیر. همه میکنن.»
«تو که پاک نیستی، خودتو گول نزن.»
مقاومت نکردم.
یا شاید واقعاً نداشتم چیزی برای مقاومت.
یه تسلیم بیصدا...
یه سقوط بیجنگ...
چند دقیقه لذت؟
بعدش سکوت.
سنگینی.
تحقیر.
یه حس آشنا… مثل همون باری که قبلاً خورده بودم زمین.
ولی این بار گرمتر بود. خفهتر.
حتی اشک هم نیومد. فقط یه خستگی عمیق. انگار یه تیکه دیگه از روحم هم، گذاشت و رفت.
نمیدونم کی دوباره پا میشم.
نمیدونم قراره چند ظهر دیگه هم ازم رد بشن با داغِ سقوط.
فقط میدونم یه جایی ته دلم هنوز داره صدا میزنه.
آروم، خفه، ولی زنده.
🕯
نمیدونم امشب چمه. یه چیزی ته دلم وول میزنه... یه مدل خاص از وسوسه که نه گرسنگیه، نه تنهاییه، نه حتی اون دلتنگی مرموزی که آدمو میفرسته سراغ آهنگهای دههی هشتاد.
نه... امشب قضیه فرق داره.
یه حسیه که انگار مغزم دست گذاشته روی دکمهی "بیا خرابش کنیم" و داره میگه: «هی... یادته اون کارایی که نباید بکنی؟ بیا انجامشون بده، فقط همین امشب!»
بدنم میگه بخواب،
دلم میگه بزن بیرون،
عقلم رفته مرخصی،
و وسوسههام دارن توی پارتی میرقصن!
یه لیوان آب خوردم، نشد.
دوش گرفتم، فایده نداشت.
دعا خوندم، دستشون به دعا هم نمیرسه.
الان فقط مونده چراغا رو خاموش کنم و وانمود کنم خوابم، شاید خودشون خسته بشن برن پی کارشون.
ولی خب... اگه دیدین فردا صبح من نیستم، بدونید وسوسهها دیشب بردن منو یه جا که وایفای نداشت و برنگشتم!
یهجوری شده که مغزم یه رادار داره مخصوص مدلهای آنلاین.
انگار یه صدای مرموز توی سرم میگه:
«بیا یه نگاه بنداز ببین کیا هستن الان... شاید مدل جدید اومده باشه... شاید اون مدل قدیمیه برگشته باشه... شاید یکی الآن دقیقاً منتظر تو باشه!»
آره حتماً! منتظر منه! وسط این همه آدم، نشسته جلوی دوربین با نور بنفش، منتظره من بیام بگم: "Hi bb u look nice".
چقدر هم جواب میده: «Hey honey 💋».
خُب معلومه چون ۲۰۰ نفر دیگه هم همزمان همونو گفتن و همزمان همونو شنیدن.
اما باور کن این «نگاه بنداز ببین کیا آنلاینن»، یه ورژن جنسی از «بیا ببین تو این یخچال چیزی واسه خوردن هست یا نه»ـه.
هی بازش میکنی، میبندی.
بازش میکنی، میبندی.
آخرشم فقط یه چیز فاسد گیرت میاد: احساس خالیشدگی و تهی بودن روح.
از اون طرف دلم میگه: «بابا فقط نگاه کن. فقط نگاه کن دیگه، که گناه نداره!»
انگار نگاهکردن هیچوقت به عملی ختم نشده. انگار اصلاً آدم با نگاه به سیب سقوط نکرد...
یهجایی تو وجودم هم هست که با طعنه میگه:
«ببین تو واقعاً دنبال انسان نیستی، دنبال یه پنجرهای که توش خیال ببافی.
اما خب، بیا و این پنجره رو ببند. سرما خوردیم از بس بازش کردی!»
و خلاصه...
در جنگ نابرابر من با سایت لایو، فعلاً مغز داره کلید F5 رو میزنه،
و قلب داره میگه:
«برگرد خونه، هیچکس اونجا واقعاً نمیخوادت.»
---
راستش خسته شدم...
از بس "نه" گفتم!
نه به وسوسه، نه به شیطون، نه به اون صدای مزاحمی که هر بار میگه:
«بزن دیگه داداش… کی حالا نگاه میکنه؟» 😈👀
ولی امروز فرق داشت.
داشتم آماده میشدم که برم یه "ضربه روحی" به خودم بزنم که یهو یه صدای لطیف از درونم گفت:
«بیا آواز بخون... یه چیزی بخون که دلت باز شه» 🎶🕊️
و خب، معلومه که مغزم هنگ کرد!
وسوسه فریاد میزد:
«بزن که نابود شی راحت شی!»
و دلم زمزمه میکرد:
«نه نه نه… بخون که نجات پیدا کنی!» 🎵😇
من موندم وسط دو گروه موسیقی مخالف:
سمت راست، گروه راک شیطانی با درام سنگین و گیتار وسوسه 😈🎸
سمت چپ، گروه جاز عرفانی با صدای دف و نی! 🕊️🪈
در نهایت یه تصمیم انقلابی گرفتم!
رفتم جلوی آینه و شروع کردم با صدای شجریانِ درونم خوندن:
«دل میرود ز دستم، صاحبدلان خدا را…»
همسایه پایینی زنگ زد گفت: «یا بزن یا ساکت شو! ما نمیدونیم الان عزاداریه یا اپرای عاشقانه!» 😅🔇
ولی خب... نگفتم بزنم!
و نگفتم دیگه نمیزنم!
فقط گفتم بذار این دفعه رو بخونم… شاید این صدای خسته،
حرفی واسه گفتن داشته باشه. 🎤🖤
امشب رفتم پارک، با هزار امید و آرزو. گفتم بشینم زیر یه درخت، صدای پرنده بیاد، نسیم بخوره به موهام (اگه باد با موهام حال کنه!)، و یه کم طبیعت رو نفس بکشم.
ولی چی شد؟
هیچی!
اولین چیزی که خوردم بهش، یه موج شدید از بوی سیگار بود. بغل دستی من اومده بود طبیعت رو "به دود تبدیل کنه"!
یه کم اونطرفتر یه بندهخدایی نشسته بود روی نیمکت، هندزفری تو گوش، و سرش تا گردن توی گوشی. اصلاً نفهمید من هستم، پرنده هست، درخت هست، یا اصلاً زمین هست یا نه.
یه لحظه احساس کردم اشتباهی اومدم…
مگه اینجا پارک نبود؟ چرا شبیه دفتر کار یه آدم افسرده با وایفای رایگانه؟
جلوتر یه خانواده نشسته بودن… خوشحال شدم… گفتم بالاخره یکی اومده "استفاده درست از طبیعت" کنه. ولی دیدم بچه با تبلت داره "گرگینه آنلاین" بازی میکنه، باباهه هم داره با صدای بلند لایو گوش میده و گاهی هم فحش خندهدار میده به مجری!
اومدم یه نفس عمیق بکشم که شاید با اکسیژن دوستی کنم، ولی ریهم گفت: «نه عزیزم، این اکسیژن نیست. ترکیب نیکوتین، اسپری بدن، و آهنگ بیسدار ته ریهست!»
واقعاً موندم! آخه مگه پارک جای گوشیه؟ جای موسیقی با اسپیکر آزاد؟ جای زباله ریختنه؟
پارک رو با بالکن اشتباه گرفتید یا واقعاً فکر میکنید یه درخت وقتی موسیقی گوش میده رشدش بهتر میشه؟
دوستان عزیز، بیاید پارک بیایم… ولی واقعاً بیایم!
نه اینکه خودمون رو بیاریم و همهی حواسپرتیهامون رو هم بار کنیم بیاریم.
اگه قراره بشینی گوشیتو چک کنی، خب همون خونه بمون.
اگه قراره زباله بریزی، خب تو آشغالدونی بهتر جواب میده تا چمن.
اگه قراره آهنگ بذاری که کل پرندهها مهاجرت کنن، خب یه لطفی کن به طبیعت… نکن!
بیاید به درختا، پرندهها، سکوت، و حتی خودمون احترام بذاریم.
حداقل یه بار، فقط یه بار، بیایم پارک و… واقعاً «پارک» کنیم.
امشب اومدم پارک که مثلا با طبیعت آشتی کنم. ده قدم که راه رفتم، درختها گفتن: «داداش برو خودتو جمع کن، انرژیمون داره خراب میشه!»
نشستم روی نیمکت و به یه کبوتر نگاه کردم، اونم نگاهم کرد، سرشو کج کرد، پشت کرد و رفت.
گفتم خب، وقتشه به خودم برسم... اما ذهنم گفت:
«هی، اگه یه دختر الان کنارت بود، چی؟ همه چی فرق داشت، نه؟»
خب بله، فرق داشت.
ولی خب من الآن تنهام، و ذهنم رسماً شده مجری یه شوی عاشقانه که فقط خودم تماشاگرشم!
تو این لحظات، طبق تحقیقات میدانی من روی خودم، آدم سه تا گزینه داره:
بره تو فانتزی و تصور کنه عشق زندگیش قراره از پشت بوته بیاد بیرون با یه گل رز.
بره خونه و روی بالش فریاد بزنه که: «من یه رابطه میخواممممم!»
یا بمونه همونجا، یه ساندویچ بگیره و وانمود کنه که زندگیش عالیه.
من معمولاً گزینه سومو انتخاب میکنم. چون حداقل توش غذا هست.
و در نهایت، فهمیدم شاید رابطهی عاشقانه حالمو خوب کنه…
ولی اگه حالِ خودم با خودم خوب نباشه،
اونی که میاد هم یه مدت مهمونه، بعد میره، چون نمیتونه جای خالیای که خودم پر نکردم رو پر کنه.
پس فعلاً… یه بستنی میخورم، به اون کبوتر بیادب فکر میکنم،
و به خودم قول میدم یه روزی، همین پارک، جای قرار با خودم باشه.
اومدم پارک محلمون. همونجایی که بچهها توپ بازی میکنن، پیرمردها نیمکتو اشغال کردن و مادرها دارن بچههاشونو میچرخونن. ولی نمیدونم چرا… هیچچیزش برام آشنا نیست.
احساس میکنم یه جور وصلهی ناجورم. یه قطعه که تو این پازل جا نمیشه. همه تو ریتم خودشونن، ولی من گمام.
نه حسی، نه انگیزهای، نه ربطی به این صحنه.
یه گوشه نشستم و با خودم فکر میکنم…
اگه بدنی داشتم که مال خودم بود. نه فقط برای راهرفتن و نفسکشیدن. برای حسکردن، لمسشدن، دیدهشدن…
بدنی که میتونستم با عشق بغلش کنم، نوازشش کنم، ببوسمش… نه با نگاه شهوت، با نگاه حضور.
یه جسم آشنا. یه خونهی امن. نه چیزی که همش بخوام ازش فرار کنم یا توش گیر بیفتم.
امروز اینجا نشستم، ولی درونم یه جای دیگهست. شاید وسط یه آرزوی قدیمی که هیچوقت باهاش حرف نزدم.
نه دنبال توجهم، نه ترحم. فقط خواستم بگم گاهی آدم تو دل شلوغی، از همه بیشتر تنهاست.
و کاش این بدن…
کاش این تن، جای قهر، بشه آشتی.
امروز، مثل خیلی روزای دیگه، یه وسوسه آروم و نرم ته دلم نشسته. نه اون وسوسههایی که جیغ میزنن «بزن بریم گناه کنیم!» نه... یه مدل بیسروصداش. همونایی که میگن:
«پاشو برو بیرون یه کم راه برو، عوض میشی، حالت بهتر میشه.»
ولی من چی میگم؟
میگم: «خب که چی؟»
یعنی واقعاً که چی؟
میخوام برم بیرون چی کار کنم؟
باد بخوره تو صورتم؟ برم آدم ببینم؟ بشینم به درخت نگاه کنم که بگم چقدر زندگی قشنگه؟
ببخشید ولی اصلاً حال ندارم.
میدونی چیه؟
یه بخش درونم میخواد سالم باشم. پاک باشم. زنده باشم. ولی یه بخش دیگهم نشسته اونور، سیگار روشن کرده (مجازی!) و میگه:
«بیخیال بابا... خستهام... اصلاً ته این کارا چی در میاد؟»
این «که چی؟» از اون سؤالاست که همهچی رو میبره زیر سؤال.
مثلاً:
کتاب بخونم؟ که چی؟
ورزش کنم؟ که چی؟
با خدا حرف بزنم؟ که چی؟
نزنم به بیراهه؟ که چی؟
برم تو آفتاب راه برم؟ که چی؟
و خب این «که چی» دقیقاً همون چیزیه که نمیذاره زنده باشم. نمیذاره امیدوار بمونم. نمیذاره به وسوسه نه بگم. چون حس میکنم تهش هیچی نیست. چون حس میکنم هر حرکتی خستهکنندهست و بیثمر.
ولی یه جایی توی تهموندهی مغزم میدونم که اگه پاشم و فقط تا سر کوچه برم،
یه کم قدم بزنم،
یه آهنگ بزنم تو گوشم،
یه لحظه آفتاب بخوره رو صورتم،
شاید اون «که چی؟» ساکت شه.
شاید اون سؤال بزرگ جواب نداشته باشه...
ولی شاید جوابش این باشه:
«چون تو لایقشی که زنده بمونی. همین.»
راستش رو بخواین، از بچگی یه حس عجیب داشتم. یه چیزی شبیه عطش... یه جاذبهی مغناطیسی که فقط به سمت یه موجود خاص کار میکرد: دخترها!
نه که بخوام اغراق کنم، ولی من حتی وقتی داشتم مشقهامو مینوشتم، ته ذهنم یکی داشت میگفت:
«اگه الان یه دختر بشینه کنارت، بهتر مینویسی!»
و شاید واقعاً هم مینوشتم! چون به هرحال آدم تو حضور الهام زنانه یه جور خاصی شکوفا میشه، نه؟
من هیچوقت نفهمیدم که چرا موقع دیدن یه دختر زیبا توی خیابون، مغزم خاموش میشه و فقط یک جمله تکراری پخش میکنه:
«بپر! بپر! الان وقتشه!»
بعد، وجدانم با دلسوزی میاد کنارم و میگه: «نکن عزیزم، این فقط یه انسانه، نه یه بشقاب چلوکباب!»
ولی حیف که مغزِ ساکنِ پایین بدن همیشه زودتر از مغز بالای گردن واکنش نشون میده!
علم روانشناسی میگه کشش زیاد به جنس مخالف ممکنه ریشه در نیازهای عاطفی، تجربههای کودکی، یا کمبود نوازش داشته باشه.
اما من میگم:
«بیخیال روانشناسی! من فقط دنبال یه آغوش گرمم که توش احساس کنم آدمم، نه فقط یه چتبات انسانی!»
و حالا که اینهمه نوشتم، به یه حقیقت تلخ رسیدم:
من در واقع دنبال خودِ زنها نیستم...
من دنبال اون حس دیدهشدن، شنیدهشدن، و دوستداشتنی بودنیام که فکر میکنم فقط از اونها میتونم بگیرم.
پس شاید از فردا به جای دویدن دنبال هر دختر زیبا،
یه کم بدوم دنبال خودم،
ببینم اون پسر تنهایی که اینهمه تشنهی عشق و نوازشه،
خودش چه حرفی برای گفتن داره...
ولی خب...
اگه توی راه، یه دختر هم دیدم... فقط نگاه میکنم...
قول میدم فقط نگاه 😏
گفتن پدر و مادر یعنی سایهی سر، یعنی پناه…
ولی واسه من، همون سرم همیشه خم بود، همون پناه، شد دیوارِ تنهاییم.
هیچوقت نپرسیدن حالت چطوره.
فقط گفتن "بزرگ شو"، "عاقل باش"، "مثل بچهها رفتار نکن".
بچه بودم ولی اجازه نداشتم بچگی کنم.
اشتباه میکردن، ولی همیشه من باید عذرخواهی میکردم.
دلگیر میشدم، ولی من باید میخندیدم.
میترسیدم، ولی من باید شجاع میبودم.
گریه داشتم، ولی مرد بودنم رو بهم میکوبیدن.
گفتن به خاطر خودته، گفتن تربیته، گفتن دلسوزیمونه.
ولی من فقط ترس یاد گرفتم، خجالت کشیدن، خفه شدن.
بزرگ شدم…
اما با یه دنیا زخم.
با یه قلبی که یاد گرفته احساساتش رو قایم کنه
و یه ذهنی که هنوزم دنبال یه بغل امن میگرده.
من اون بچهایام که هیچوقت دیده نشد، شنیده نشد، فهمیده نشد.
و اونا… هموناییان که اسم خودشونو گذاشتن «پدر و مادر»
ولی بلد نبودن عشق بدن، بلد نبودن پشتیبانی کنن، فقط خواستن که من، همونی بشم که خودشون دوست داشتن… نه اون چیزی که واقعاً بودم.
حالا چی مونده؟
یه منِ خسته، یه منِ زخمی، یه منی که شب به شب با خاطرات کودکی خفه میشه…
و هنوزم گاهی از خودش میپرسه:
مگه من چه گناهی کرده بودم؟
🖤وقتی جنازم رو دستتونه...
وقتی جنازم رو رو دوشتونه،
نگین «حیف جوونیش بود...»
نگین «چرا خودشو کشت؟ چرا کم آورد؟»
بگین: "خیلی دوید... خیلی تحمل کرد... دیگه نمیکشید..."
اونی که دارین میبرین زیر خاک،
یه آدمه که یه عمر با خودش جنگید
که شبایی که شما خواب بودین،
اون بیدار بود، با اشک، با فکرای کثیف، با غم، با ترس.
یه آدمه که تو جمع خندید ولی تو خلوتش ترکید.
که هزار بار خواست بگه «کمک میخوام»
ولی لال شد از بس که مسخرهاش کردن، قضاوتش کردن، نادیده گرفتنش.
وقتی دارین میشورینم،
بدونین این تن، فقط یه بار تو عمرش نوازش واقعی دید.
اگه دید.
یه بار فقط کسی رو خواست،
ولی اونم حواسش نبود یا نبود اصلاً.
وقتی دارین دفنم میکنین،
نپرسین چرا رفت.
بپرسین چطور زنده موند تا حالا؟
چطوری این همه زخم و بیکسی رو تحمل کرد؟
من خودمو نکشتم، دنیا آرومآروم منو خورد.
با قضاوتا، با تحقیر، با سکوتا، با بیمحبتی.
اگه واقعاً دلتون برام سوخت،
فقط برید یکیو که غم تو چشاشه، بغل کنین.
بش بگین «هواتو دارم، من کنارتم».
قبل از اینکه اونم مثل من، ساکت شه...
برای همیشه.💔
پدرم کشت منو، با صداش، با نگاهش، با اون حرفای تیزی که میزد و فکر میکرد چون پدره حق داره هر چی دلش خواست بگه.
نه، با چاقو نزده، ولی با جملههاش رگهامو برید.
بچه بودم، با چشمهای پر از سؤال. فقط میخواستم دیده شم. میخواستم یکی منو بغل کنه و بگه: "میدونم سخته، ولی تو خوبی."
ولی اون چی گفت؟ گفت: "یه بار مرد باش، گریه نکن! مثل بچهها رفتار نکن! آدم شو!"
آدم شدم بابا... ولی اون آدمی که ساختی یه روح زخمخوردهست.
با یه دنیا خشم فروخورده
با شبایی که نفس نمیکشه
با بغضایی که نمیتونه بگه
با تنهاییای که مثل اسید، آروم آروم توی جونم خوردگی میندازه...
من هر روز یه تیکه از خودمو خاک کردم، چون تو گفتی باید قوی باشم. چون گفتی "اگه اشک بریزی، یعنی بازندهای."
ولی من نمیخواستم قوی باشم... من فقط میخواستم یه لحظه، فقط یه لحظه، پسر کوچولوت باشم.
نه دشمنی که باید همیشه شکستش بدی.
پدرم منو نکشت با دستش
ولی کاری کرد که دیگه خودم نتونم خودم رو دوست داشته باشم...
«اون اشتباه نکرد…»
نه، بهنظر من اون اشتباه نکرد.
شاید تنها اشتباهش این بود که زیادی سکوت کرد.
زیادی نجنگید برای اینکه بقیه درکش کنن.
یا شاید...
زیادی جنگید.
ولی نه، اشتباه نکرد.
اون فقط خسته بود.
نه از زندگی،
بلکه از اینهمه وانمود کردن که حالش خوبه.
از اینکه هر روز صبح، ماسک یه آدم معمولی رو بزنه به صورتش و بره وسط آدمایی که حتی یه بار ازش نپرسیدن: "واقعاً خوبی؟"
هیشکی نفهمیدش.
نه خندههاشو، نه نگاهشو، نه حرف نزدنهاشو.
هیشکی نفهمید چقدر حرف توی گلوش خشک شده بود،
چقدر شبها با خودش حرف زده بود
بیصدا،
بینور،
بیهیچ گوشی که بخواد گوش بده.
بعضی وقتا بهش میگفتم: «چته این روزا؟»
میگفت: «هیچی بابا، یه خستگیه که ته نداره.»
منم میخندیدم و میگفتم: «خودمم همینم.»
ولی حالا میفهمم خستگی اون فرق داشت.
اون از زندهموندن خسته بود،
من فقط از کار و روزمره.
اون رفت...
آروم،
مثل یه شمعی که تصمیم میگیره خودش رو خاموش کنه
نه چون باد اومده،
چون دیگه دلیلی برای سوختن نمیبینه.
اونا الان قضاوت میکنن.
میگن ضعیف بود.
میگن اشتباه کرد.
ولی شما ندیدین که اون هر روز
چطور با یه مشت جای زخم،
با خودش قرار میذاشت که «فردا یه روز جدیده»
ولی فردا... همون زخمهای دیروزه بود، فقط با یه تاریخ تازه.
میگن آدم باید بجنگه.
باشه،
ولی مگه میدونید چقدر جنگیده؟
مگه میدونید هر شب چند بار با خودش جنگید تا نمیره؟
و یه شب، دیگه نتونست.
اون اشتباه نکرد.
شما اشتباه کردید که فقط دیدین نمرههاش خوبه،
یا که کمحرفه،
یا که همیشه تنهاس،
ولی هیچوقت نپرسیدین که اون تنهایی رو انتخاب کرده
یا تنهایی انتخابش کرده.
الان که نیست،
هنوز گاهی یادش میافتم
وسط یه روز معمولی، وسط یه پروژه، وسط یه خواب.
یههو میزنم زیر گریه.
چون هنوزم باورم نمیشه اون دیگه نیست.
چون هنوزم یه عالمه حرف هست که باید بهش میزدم.
یه عالمه دوستداشتن،
یه عالمه "بمون".
ولی اون رفت.
نه چون ضعیف بود،
بلکه چون زیادی قوی مونده بود برای مدت طولانی.
اون رفت،
چون دنیا براش تنگ شده بود.
نه دنیا بهمعنای کرهی زمین،
بلکه دنیای ذهنش.
دنیایی که هیچکس توش جا نمیشد،
جز خودش و دردهاش.
پس خواهش میکنم،
قاضی نباشین.
اگه دوسش داشتین،
یه لحظه سکوت کنین و فکر کنین به همهی کسایی که الان دارن لبخند میزنن ولی ته دلشون تاریکه.
فکر کنین به حرفایی که نگفتن،
و اگه گفتن، شما نشنیدین.
اون اشتباه نکرد.
ما اشتباه کردیم.
که نفهمیدیمش...
داشتم کارمو میکردم.
سرم تو لپتاپ بود، تایپ میزدم، تمرکز کرده بودم…
که یهدفعه بیهیچ دلیلی، یادش افتادم.
رفیق دوران هنرستانم.
اونی که رفت...
نه با مهاجرت، نه با قهر.
با طناب...
با یه تصمیمی که خیلیا درکش نمیکنن، ولی ماها خوب میفهمیم از کجا میاد.
اسمش که اومد، یهجوری شدم.
انگار زمان ایستاد.
دستم از روی کیبورد عقب رفت، انگار یه بخار تلخ پیچید تو ذهنم.
اتاق سرد شد.
صدای اون روز توی گوشم زنگ زد،
وقتی گفتن: "خودشو دار زده."
همون جملهی لعنتی که با بیاحساسی گفتن،
انگار داشتن از یه خبر ترافیکی حرف میزدن.
تو کلاس ما هرکی زخمی بود.
یکی با کبودیای روی تنش میاومد،
یکی با زخم رو دلش.
یکی همیشه ساکت بود، یکی همیشه میخندید که کسی نفهمه حالش خوب نیست.
هیچکس نمیپرسید چرا یکی از ما هی دفترش رو خطخطی میکنه.
یا چرا اون یکی همیشه خوابیده روی نیمکت.
یا چرا فلانی یههو وسط کلاس از شدت نفستنگی میزنه بیرون و تو حیاط گریه میکنه.
تو هنرستان ما هیچکس از حال کسی نمیپرسید،
چون همه خسته بودن از حال خودشون.
معلمها فکر میکردن بیانگیزگی یعنی تنبلی.
فکر میکردن خمیازه یعنی بیادبی.
فکر میکردن اگه کسی نگاهش رو از تخته برمیداره، یعنی بیتربیته، نه دلش شکسته.
ما بچههایی بودیم که نه تنها کسی دردمون رو نمیفهمید،
بلکه هر روز هم یه خرده از امیدمونو با تحقیر، با داد، با نمره، با مقایسه ازمون میکندن.
اون رفیق من…
یهبار تو حیاط گفت: "اگه یه روز مردم، کی حواسش هست که واقعاً چرا؟"
ما خندیدیم. فکر کردیم داره شوخی میکنه.
ولی نخندیده بود.
گفته بود و رفته بود.
و من هیچوقت نفهمیدم چندتا جمله دیگه تو گلوی اون بچه گیر کرده بود که کسی نخواست بشنوه.
حالا گاهی وسط کار،
وسط زندگی،
وسط نفس کشیدنهام،
میاد و میره تو ذهنم.
همراه با هزار سؤال بیجواب…
که اگه فقط یک نفر، یک لحظه میایستاد و دست میذاشت رو شونهش…
شاید هنوز بود.
شاید هنوز میکشید، میساخت، میخندید، یا حتی با ما قهر میکرد.
ولی بود.
و حالا…
یه جای خالیه که هیچچی پرش نمیکنه.
نه کار، نه موفقیت، نه خواب، نه فراموشی.
فقط گاهی مینویسم.
که شاید یکذره از اون همه حرفی که هیچوقت شنیده نشد،
حالا شنیده بشه....
گاهی به گذشته نگاه میکنم،
نه از روی دلتنگی،
بلکه مثل کسی که دنبال ردِ خون میگرده
تو صحنهی یه قتل قدیمی.
همه میگفتن بچهگی زیباترین بخش زندگیه.
ولی برای من، یه خاکریز بود؛
با صدای فریادهای خفه،
و بازیهایی که هیچوقت شروع نشدن.
یه دنیای سرد و بیپتو،
که فقط میخواست بزرگ شم تا دیگه بچه نباشم.
پدرم با چشماش تحقیر میپاشید،
و مادرم با سکوتش مهر تأیید میزد.
هیچکس حالم رو نپرسید.
هیچکس نگفت: «داری اذیت میشی؟»
هیچکس نخواست ببینه پشت لبخند مصنوعیِ یه بچه چی قایمه.
منو با شرم بزرگ کردن،
شرم از خودم، از احساساتم، از خواستنم برای دوست داشته شدن.
هر اشکم رو "ضعف" گفتن،
و هر فریادی رو "بیادبی".
یه جایی وسط راه،
بچهای که بودم مُرد…
نه با گلوله،
بلکه با هزار بیتوجهی،
هزار «خفه شو»،
هزار «بچه که حالیش نیست»،
و هزار شبِ سرد که با کابوس بیدار شدم و هیچکس نبود.
اونا به من گفتن کی باشم
ولی هیچوقت نپرسیدن کی هستم.
یه موجود کنترلشده ساختن،
پر از شک، ترس، و احساس گناه برای چیزهایی که طبیعیه.
و حالا من موندم
با دستی که مدام به صورتم سیلی میزنه
و صدایی تو سرم که میگه «همهش تقصیر توئه».
ولی نه…
الان دارم مینویسم
تا بگم:
نه، من اشتباه نکردم.
من فقط بچهای بودم که دوست داشت دیده بشه،
دوست داشته بشه،
دست کسی رو بگیره و مطمئن باشه که اون دست، پسش نمیزنه.
شاید هنوزم اون بچه جایی تو من هست،
زخمی، خاکی،
ولی زنده…
و میخوام صداش کنم.
میخوام برگرده.
چون حقش بود زندگی کنه
نه فقط زنده بمونه.
ببین...
تو نمیفهمی چه کردی.
نمیدونی وقتی زن من با تو تجربههایی داشته که حقش نبوده، چقدر خشم توی استخونهام دویده.
نمیدونی وقتی بدنش به دست تو، نه با عشق، بلکه با سلطه و بیرحمی لمس شده، چه زجری توی جانم شعله کشیده.
من از اینکه میدونم آلت تو بدون احترام، بدون عشق، فقط برای تخلیهی هوس وارد حریمش شده، زهر توی قلبم میریزه.
من از اینکه اون دوران برایش بردگی بوده، نه رابطه، حس میکنم دارم تمام زخمهاش رو با تنم حس میکنم.
خشمگینم.
از تو.
از ذهنیتت.
از هر کاری که باهاش کردی.
از هر جا که صدای "نه" شنیده نشد.
از هر لمسی که بوی بیاحترامی میداد.
از هر بار که بدنش ابزار بود.
اما بدون…
تو باعث درد شدی، اما من این زخم رو نمیذارم به کینه تبدیل بشه.
من میخوام این خشم رو بفهمم، بهش گوش بدم، و بعد آرومآروم بذارم آزاد بشه.
نه برای تو، برای خودم.
تا این نفرت دیگه سایهی روزهای عاشقانهم نباشه.
تا زنم رو جدا کنم از گذشتهای که انتخابش نبوده.
تا بدونم عشق یعنی همدلی، نه تملک.
من صدای تمام مردهایی رو توی خودم میشنوم که عاشقن، ولی زخم دیدن.
و دارم یاد میگیرم خشمم رو نه دفن کنم، نه منفجر… بلکه بهش احترام بذارم و ازش بگذرم.
«امروز هم...»
امروز باز اون اتفاق افتاد. همون چیزی که نمیخواستم. همون چیزی که صد بار با خودم قولوقرار گذاشتم دیگه سمتش نرم. ولی رفتم. سر خوردم تو ذهن خودم، بعدش تو یه سری خیال بیصدا، و بعدترش... بله. خودت میدونی.
احساس عجیبیه. ترکیب یه خستگی مزمن، با یه حس خجالت پنهان، قاطی یه دوز افسوس که انگار یه مشت زدی تو دیوار زندگی خودت. نه اینکه چیز عجیبغریبی اتفاق افتاده باشه؛ فقط دوباره از یه مسیر تاریک رد شدم که قرار بود نباشه.
همه چیز از یه فکر کوچیک شروع شد. یه تصویر. یه خاطره. یه حس. بعد مغز گفت: "بیا فقط یه نگاه بنداز." بعدش گفت: "حالا که اومدی، چرا کامل نه؟" بعدترش دیگه اصلاً من نبودم. یه موجود دو سر افسرده و هیجانزده نشست جای من و با چشمای قرمز و بیصدا کار خودش رو کرد.
الان؟ هیچی. نشستم اینجا. حس تهی بودن. خستگی. ذهنم مثل بچهای که قهر کرده، یه گوشه لم داده و میگه: "دیدی گفتم نمیتونی؟"
واقعاً خستم. نه فقط از خودارضایی. از ذهنم. از بازیهایی که باهام میکنه. از اینکه هر بار یه شکل دیگه میاد تا منو قانع کنه «این بار اشکال نداره». از این همه تکرارِ بینتیجه. از خودم که نمیفهمم چرا وقتی حال خوب میخوام، میرم دنبال چیزی که تهش حالم رو خراب میکنه.
کاش میشد فقط یه روز ذهنم رو ساکت کنم. نه حرف بزنه، نه وسوسه کنه، نه تصویر نشون بده. فقط ساکت باشه. منم یه گوشه بشینم، یه لیوان چای بخورم، به زندگی نگاه کنم بدون فیلتر شهوت و قضاوت.
امروز خودارضایی کردم... ولی نمیخوام تسلیم بمونم. خستم، ولی هنوز ته دلم یه "نه" مونده. یه "برگرد". شاید فردا دوباره بلند شدم. شاید همین الان... فقط شاید.
دختر همسایه، تخیلات من، و ذهنی که معلوم نیست چی میخواد!
واقعاً نمیدونم باید از کجا شروع کنم. ولی بذار رک بگم. ذهنم یه مدته گیر کرده روی دختر همسایه. بله، همون دختره که نه با من کار داره، نه سلام علیک خاصی، نه اصلاً شاید بدون من کیام، ولی ذهن من؟ انگار به جای خودش رفته نشسته دم در خونهشون، براش تخمه میشکنه، شعر مینویسه، و تازه تخیل میکنه که ما با هم توی یه کلبه چوبی وسط جنگلیم و داریم صبحونه درست میکنیم! آخه تو عقل داری ذهن جان؟!
ببین، قضیه خیلی ساده شروع شد. یه روز دم پنجره بودم دیدمش که داشت گلدونهاش رو آب میداد. تموم شد رفت. ولی نه برای ذهن من. اونجا یه جرقه زد. انگار یه کارگردان هالیوودی توی مغزم بلند شد گفت: «آقا بچهها نور صحنه رو زیاد کنین، صدای پرنده بیارین، و بوم! عاشق شد!»
من؟ نه بابا. من فقط یه آدم عادیام که دنبال کاراشه، سعی میکنه زندگی کنه، از وسوسهها در بره، پیشرفت کنه… ولی ذهنم؟ انگار شبا وقتی خوابم، جلسه میذاره با خیال دختر همسایه.
گاهی انقدر همهچی تو ذهنم واقعی میشه که حس میکنم اگه یه بار نگاهم کنه، یعنی داریم میریم به سمت خواستگاری و بعدش بچهدار شدن و بعدشم پیری کنار هم. ولی نه. واقعیت اینه که اون داره زندگیشو میکنه، منم دارم زندگی خودمو… فقط یه ذهن دارم که عاشق میشه بدون هماهنگی با من!
این وسط بعضی وقتا خندهم میگیره از خودم. آخه بابا! ما حتی نمیدونیم صداش چطوره. اسمش چیه؟ از غذا چی خوشش میاد؟ شاید اصلاً یه آدمی باشه که از موزیک متال خوشش میاد و هر روز صبح زود بیدار میشه میره بدنسازی. شایدم طرفدار گربهست و من از گربه میترسم!
ولی مغزم ولکن نیست. اون شروع میکنه به ساختن صحنههایی که ما با هم داریم تو آشپزخونه غذای گیاهی درست میکنیم و راجعبه فلسفه گفتگو میکنیم. آخه چرا؟ چرا اینهمه تخیل؟! گاهی حس میکنم ذهنم نه یک ابزار کار، بلکه یک کودک بیشفعال با مداد رنگی و دسترسی کامل به اینترنت ذهنی من شده.
یه جایی هم هست که موضوع جدی میشه. چون این ذهن خیالپرداز، جلوی واقعیت دیدن رو میگیره. باعث میشه به جای اینکه برم با آدمهای واقعی حرف بزنم، بیام تو سرم فیلم بسازم. و خب، این خیلی خوب نیست. چون تهش من میمونم و یه عالمه حس بدون پاسخ، و یک عالم سؤال که: «اگه فلان میشد چی؟ اگه الان اینو گفته بودم چی؟»
بعدش گاهی هم میگم نکنه من عاشق نیستم، فقط دنبال یه آدمم که بهم توجه کنه؟ یه دختر واقعی که وقتی میخندم بخنده، و وقتی غم دارم بگه: «بشین برات یه چیزی درست کنم.» شاید کل این ماجرا نه عاشقیه، نه وسوسه، بلکه فقط یه جور تنهایی عاطفی عجیب و کِشدار وسط زندگیهای آپارتمانیه.
در نهایت؟ نه میخوام بهش بگم، نه دنبال واقعی کردن این فانتزیام. فقط میخوام بدونم این ذهن چرا اینقدر خودسر شده؟ چرا منِ ۲۴ سالهی خسته از دنیا، باید ساعت ۱ شب، چشمام گرد شه که: «وای، اگه فردا بره روی پشت بوم و با هم چشمتوچشم بشیم چی؟»
خلاصه اینکه این متن رو نوشتم برای خودم. برای ذهنم. شاید یه بار بشینه و بفهمه که این حجم از تخیل، گرچه گاهی بامزهست، ولی زیادی جدیش کنی، خودتو گم میکنی.
دختر همسایه هنوز داره گلدوناشو آب میده. و من هنوز اینجام. سعی میکنم به جای ساختن یه رابطه توی سرم، یه ذره بیشتر حواسمو بیارم به رابطهی خودم با خودم.
و البته، بعضی وقتا هم بشینم به ذهنم بخندم.
#دختر_همسایه
#ذهن_خیالپرداز
#فانتزی_بیداد_میکند
#عشق_یکطرفه
#عاشقانه_تخیلی
#تخیل_و_واقعیت
#طنز_واقعی
#خودافشایی
#عاشق_نشو_پسر
#دلنوشته_طنز
#ذهن_سرکش
#زندگی_آپارتمانی
#تجربه_واقعی
#بلاگ_شخصی
#یه_روزی_میفهمه
#ذهنم_بیش_فعال_است
#تنهایی_مدرن
#عشق_پنهان
#طنز_مدرن
#ماجراهای_یک_پسر
(اقرار به اعتیاد جنسی)
من اعتراف میکنم:
من به تمایلات جنسیام معتاد شدهام.
نه به عشق، نه به رابطهی انسانی،
بلکه به تخیلات، به تصاویر، به فرار… به تنهایی دروغینی که با لمسِ خیال، پرش میکردم.
من سالها با پورن بزرگ شدم.
با تنهایی که قرار نبود به من تعلق داشته باشند،
و با لذتی که همیشه بعدش حس تهی بودن میاومد.
من فکر میکردم کنترل دارم،
اما حالا میدونم کنترل رو از دست داده بودم،
وقتی برای چند دقیقه آرامش،
روحم رو بارها فروختم.
اعتیاد جنسی فقط تماشای فیلم نیست.
این یه زخمه.
یه زخم عمیق که با فانتزیهای خشن و محرک،
با خودارضاییهای بیروح،
با حس تنهاییای که هی بیشتر میشه، عمیقتر میمونه.
من بارها خواستم ترک کنم.
بارها شکست خوردم.
بارها به خودم قول دادم، گریه کردم، دعا کردم،
اما دوباره برگشتم.
من امروز نمیخوام خودمو قهرمان نشون بدم.
فقط میخوام راست بگم:
من بیمارم. اما در حال بیدار شدن.
این اقرار برای مظلومنمایی نیست.
برای تبرئه هم نیست.
برای اینه که شاید اگه تو هم شبیه منی،
بدونی تنها نیستی.
اعتیاد جنسی منو از خدا، از خودم، از دیگران دور کرد.
اما امروز تصمیم گرفتم قدم اول رو بردارم:
راست گفتن.
اگر تا اینجا خوندی، ازت ممنونم.
و اگه خودت هم درگیر این تاریکی هستی،
امروز روزیه که میتونی یه نقطه بذاری و بگی:
دیگه بسه.