نمی‌دونم امشب چمه. یه چیزی ته دلم وول می‌زنه... یه مدل خاص از وسوسه که نه گرسنگیه، نه تنهاییه، نه حتی اون دلتنگی مرموزی که آدمو می‌فرسته سراغ آهنگ‌های دهه‌ی هشتاد.

نه... امشب قضیه فرق داره.

یه حسیه که انگار مغزم دست گذاشته روی دکمه‌ی "بیا خرابش کنیم" و داره میگه: «هی... یادته اون کارایی که نباید بکنی؟ بیا انجامشون بده، فقط همین امشب!»

بدنم میگه بخواب،

دلم میگه بزن بیرون،

عقلم رفته مرخصی،

و وسوسه‌هام دارن توی پارتی می‌رقصن!

یه لیوان آب خوردم، نشد.

دوش گرفتم، فایده نداشت.

دعا خوندم، دستشون به دعا هم نمی‌رسه.

الان فقط مونده چراغا رو خاموش کنم و وانمود کنم خوابم، شاید خودشون خسته بشن برن پی کارشون.

ولی خب... اگه دیدین فردا صبح من نیستم، بدونید وسوسه‌ها دیشب بردن منو یه جا که وای‌فای نداشت و برنگشتم!