ج

۳۱ تیر ۱۴۰۴

ج

امروز دوباره خودمو شکست دادم...

یه جایی از مسیر، انگار نفسِ تحملم برید.

به هزار تا در زدم، ولی همه بسته بودن.

یه بغض کهنه گلومو می‌سوزوند، یه خلأ که با هیچی پُر نمی‌شد.

دوباره رفتم سمت همون کاری که هزار بار گفته بودم دیگه نمی‌کنم…

خودارضایی کردم.

نه از روی لذت، از روی خستگی.

از روی بی‌پناهی.

نه اینکه ندونم تهش پوچی و درد داره،

فقط دیگه طاقتم نیومد.

اینم ثبتِ یه شبِ دیگه…

با یه دل خسته‌تر از همیشه.

اسمشو گذاشتن خانواده…

گفتن پدر و مادر یعنی سایه‌ی سر، یعنی پناه…

ولی واسه من، همون سرم همیشه خم بود، همون پناه، شد دیوارِ تنهایی‌م.

هیچ‌وقت نپرسیدن حالت چطوره.

فقط گفتن "بزرگ شو"، "عاقل باش"، "مثل بچه‌ها رفتار نکن".

بچه بودم ولی اجازه نداشتم بچگی کنم.

اشتباه می‌کردن، ولی همیشه من باید عذرخواهی می‌کردم.

دلگیر می‌شدم، ولی من باید می‌خندیدم.

می‌ترسیدم، ولی من باید شجاع می‌بودم.

گریه داشتم، ولی مرد بودنم رو بهم می‌کوبیدن.

گفتن به خاطر خودته، گفتن تربیته، گفتن دلسوزیمونه.

ولی من فقط ترس یاد گرفتم، خجالت کشیدن، خفه شدن.

بزرگ شدم…

اما با یه دنیا زخم.

با یه قلبی که یاد گرفته احساساتش رو قایم کنه

و یه ذهنی که هنوزم دنبال یه بغل امن می‌گرده.

من اون بچه‌ای‌ام که هیچ‌وقت دیده نشد، شنیده نشد، فهمیده نشد.

و اونا… همونایی‌ان که اسم خودشونو گذاشتن «پدر و مادر»

ولی بلد نبودن عشق بدن، بلد نبودن پشتیبانی کنن، فقط خواستن که من، همونی بشم که خودشون دوست داشتن… نه اون چیزی که واقعاً بودم.

حالا چی مونده؟

یه منِ خسته، یه منِ زخمی، یه منی که شب به شب با خاطرات کودکی خفه می‌شه…

و هنوزم گاهی از خودش می‌پرسه:

مگه من چه گناهی کرده بودم؟

وقتی جنازم رو دستتونه...

🖤وقتی جنازم رو دستتونه...

وقتی جنازم رو رو دوشتونه،

نگین «حیف جوونیش بود...»

نگین «چرا خودشو کشت؟ چرا کم آورد؟»

بگین: "خیلی دوید... خیلی تحمل کرد... دیگه نمی‌کشید..."

اونی که دارین می‌برین زیر خاک،

یه آدمه که یه عمر با خودش جنگید

که شبایی که شما خواب بودین،

اون بیدار بود، با اشک، با فکرای کثیف، با غم، با ترس.

یه آدمه که تو جمع خندید ولی تو خلوتش ترکید.

که هزار بار خواست بگه «کمک می‌خوام»

ولی لال شد از بس که مسخره‌اش کردن، قضاوتش کردن، نادیده گرفتنش.

وقتی دارین می‌شورینم،

بدونین این تن، فقط یه بار تو عمرش نوازش واقعی دید.

اگه دید.

یه بار فقط کسی رو خواست،

ولی اونم حواسش نبود یا نبود اصلاً.

وقتی دارین دفنم می‌کنین،

نپرسین چرا رفت.

بپرسین چطور زنده موند تا حالا؟

چطوری این همه زخم و بی‌کسی رو تحمل کرد؟

من خودمو نکشتم، دنیا آروم‌آروم منو خورد.

با قضاوتا، با تحقیر، با سکوتا، با بی‌محبتی.

اگه واقعاً دلتون برام سوخت،

فقط برید یکیو که غم تو چشاشه، بغل کنین.

بش بگین «هواتو دارم، من کنارتم».

قبل از اینکه اونم مثل من، ساکت شه...

برای همیشه.💔

پدرم کشت منو...

پدرم کشت منو، با صداش، با نگاهش، با اون حرفای تیزی که می‌زد و فکر می‌کرد چون پدره حق داره هر چی دلش خواست بگه.

نه، با چاقو نزده، ولی با جمله‌هاش رگ‌هامو برید.

بچه بودم، با چشم‌های پر از سؤال. فقط می‌خواستم دیده شم. می‌خواستم یکی منو بغل کنه و بگه: "می‌دونم سخته، ولی تو خوبی."

ولی اون چی گفت؟ گفت: "یه بار مرد باش، گریه نکن! مثل بچه‌ها رفتار نکن! آدم شو!"

آدم شدم بابا... ولی اون آدمی که ساختی یه روح زخم‌خورده‌ست.

با یه دنیا خشم فروخورده

با شبایی که نفس نمی‌کشه

با بغضایی که نمی‌تونه بگه

با تنهایی‌ای که مثل اسید، آروم آروم توی جونم خوردگی می‌ندازه...

من هر روز یه تیکه از خودمو خاک کردم، چون تو گفتی باید قوی باشم. چون گفتی "اگه اشک بریزی، یعنی بازنده‌ای."

ولی من نمی‌خواستم قوی باشم... من فقط می‌خواستم یه لحظه، فقط یه لحظه، پسر کوچولوت باشم.

نه دشمنی که باید همیشه شکستش بدی.

پدرم منو نکشت با دستش

ولی کاری کرد که دیگه خودم نتونم خودم رو دوست داشته باشم...

«اون اشتباه نکرد…»

«اون اشتباه نکرد…»

نه، به‌نظر من اون اشتباه نکرد.
شاید تنها اشتباهش این بود که زیادی سکوت کرد.
زیادی نجنگید برای اینکه بقیه درکش کنن.
یا شاید...
زیادی جنگید.

ولی نه، اشتباه نکرد.
اون فقط خسته بود.
نه از زندگی،
بلکه از این‌همه وانمود کردن که حالش خوبه.
از اینکه هر روز صبح، ماسک یه آدم معمولی رو بزنه به صورتش و بره وسط آدمایی که حتی یه بار ازش نپرسیدن: "واقعاً خوبی؟"

هیشکی نفهمیدش.
نه خنده‌هاشو، نه نگاهشو، نه حرف نزدن‌هاشو.
هیشکی نفهمید چقدر حرف توی گلوش خشک شده بود،
چقدر شب‌ها با خودش حرف زده بود
بی‌صدا،
بی‌نور،
بی‌هیچ گوشی که بخواد گوش بده.

بعضی وقتا بهش می‌گفتم: «چته این روزا؟»
می‌گفت: «هیچی بابا، یه خستگیه که ته نداره.»
منم می‌خندیدم و می‌گفتم: «خودمم همینم.»
ولی حالا می‌فهمم خستگی اون فرق داشت.
اون از زنده‌موندن خسته بود،
من فقط از کار و روزمره.

اون رفت...
آروم،
مثل یه شمعی که تصمیم می‌گیره خودش رو خاموش کنه
نه چون باد اومده،
چون دیگه دلیلی برای سوختن نمی‌بینه.

اونا الان قضاوت می‌کنن.
می‌گن ضعیف بود.
می‌گن اشتباه کرد.
ولی شما ندیدین که اون هر روز
چطور با یه مشت جای زخم،
با خودش قرار می‌ذاشت که «فردا یه روز جدیده»
ولی فردا... همون زخم‌های دیروزه بود، فقط با یه تاریخ تازه.

می‌گن آدم باید بجنگه.
باشه،
ولی مگه می‌دونید چقدر جنگیده؟
مگه می‌دونید هر شب چند بار با خودش جنگید تا نمیره؟
و یه شب، دیگه نتونست.

اون اشتباه نکرد.
شما اشتباه کردید که فقط دیدین نمره‌هاش خوبه،
یا که کم‌حرفه،
یا که همیشه تنهاس،
ولی هیچ‌وقت نپرسیدین که اون تنهایی رو انتخاب کرده
یا تنهایی انتخابش کرده.

الان که نیست،
هنوز گاهی یادش می‌افتم
وسط یه روز معمولی، وسط یه پروژه، وسط یه خواب.
یه‌هو می‌زنم زیر گریه.
چون هنوزم باورم نمی‌شه اون دیگه نیست.
چون هنوزم یه عالمه حرف هست که باید بهش می‌زدم.
یه عالمه دوست‌داشتن،
یه عالمه "بمون".

ولی اون رفت.
نه چون ضعیف بود،
بلکه چون زیادی قوی مونده بود برای مدت طولانی.
اون رفت،
چون دنیا براش تنگ شده بود.
نه دنیا به‌معنای کره‌ی زمین،
بلکه دنیای ذهنش.
دنیایی که هیچ‌کس توش جا نمی‌شد،
جز خودش و دردهاش.

پس خواهش می‌کنم،
قاضی نباشین.
اگه دوسش داشتین،
یه لحظه سکوت کنین و فکر کنین به همه‌ی کسایی که الان دارن لبخند می‌زنن ولی ته دلشون تاریکه.
فکر کنین به حرفایی که نگفتن،
و اگه گفتن، شما نشنیدین.

اون اشتباه نکرد.
ما اشتباه کردیم.
که نفهمیدیمش...

جای خالی که نیست...

🖤 وسط کار، یاد رفیقم افتادم که دیگه نیست...

داشتم کارمو می‌کردم.
سرم تو لپ‌تاپ بود، تایپ می‌زدم، تمرکز کرده بودم…
که یه‌دفعه بی‌هیچ دلیلی، یادش افتادم.
رفیق دوران هنرستانم.
اونی که رفت...
نه با مهاجرت، نه با قهر.
با طناب...
با یه تصمیمی که خیلیا درکش نمی‌کنن، ولی ماها خوب می‌فهمیم از کجا میاد.

اسمش که اومد، یه‌جوری شدم.
انگار زمان ایستاد.
دستم از روی کیبورد عقب رفت، انگار یه بخار تلخ پیچید تو ذهنم.
اتاق سرد شد.
صدای اون روز توی گوشم زنگ زد،
وقتی گفتن: "خودشو دار زده."
همون جمله‌ی لعنتی که با بی‌احساسی گفتن،
انگار داشتن از یه خبر ترافیکی حرف می‌زدن.

تو کلاس ما هرکی زخمی بود.
یکی با کبودیای روی تنش می‌اومد،
یکی با زخم رو دلش.
یکی همیشه ساکت بود، یکی همیشه می‌خندید که کسی نفهمه حالش خوب نیست.
هیچ‌کس نمی‌پرسید چرا یکی از ما هی دفترش رو خط‌خطی می‌کنه.
یا چرا اون یکی همیشه خوابیده روی نیمکت.
یا چرا فلانی یه‌هو وسط کلاس از شدت نفس‌تنگی می‌زنه بیرون و تو حیاط گریه می‌کنه.

تو هنرستان ما هیچ‌کس از حال کسی نمی‌پرسید،
چون همه خسته بودن از حال خودشون.

معلم‌ها فکر می‌کردن بی‌انگیزگی یعنی تنبلی.
فکر می‌کردن خمیازه یعنی بی‌ادبی.
فکر می‌کردن اگه کسی نگاهش رو از تخته برمی‌داره، یعنی بی‌تربیته، نه دلش شکسته.

ما بچه‌هایی بودیم که نه تنها کسی دردمون رو نمی‌فهمید،
بلکه هر روز هم یه خرده از امیدمونو با تحقیر، با داد، با نمره، با مقایسه ازمون می‌کندن.

اون رفیق من…
یه‌بار تو حیاط گفت: "اگه یه روز مردم، کی حواسش هست که واقعاً چرا؟"
ما خندیدیم. فکر کردیم داره شوخی می‌کنه.
ولی نخندیده بود.
گفته بود و رفته بود.
و من هیچ‌وقت نفهمیدم چندتا جمله دیگه تو گلوی اون بچه گیر کرده بود که کسی نخواست بشنوه.

حالا گاهی وسط کار،
وسط زندگی،
وسط نفس کشیدن‌هام،
میاد و می‌ره تو ذهنم.
همراه با هزار سؤال بی‌جواب…
که اگه فقط یک نفر، یک لحظه می‌ایستاد و دست می‌ذاشت رو شونه‌ش…
شاید هنوز بود.
شاید هنوز می‌کشید، می‌ساخت، می‌خندید، یا حتی با ما قهر می‌کرد.
ولی بود.

و حالا…
یه جای خالیه که هیچ‌چی پرش نمی‌کنه.
نه کار، نه موفقیت، نه خواب، نه فراموشی.

فقط گاهی می‌نویسم.
که شاید یک‌ذره از اون همه حرفی که هیچ‌وقت شنیده نشد،
حالا شنیده بشه....

خونه ای که هیچوقت ساخته نشد....

گاهی به گذشته نگاه می‌کنم،
نه از روی دلتنگی،
بلکه مثل کسی که دنبال ردِ خون می‌گرده
تو صحنه‌ی یه قتل قدیمی.

همه می‌گفتن بچه‌گی زیباترین بخش زندگیه.
ولی برای من، یه خاکریز بود؛
با صدای فریادهای خفه،
و بازی‌هایی که هیچ‌وقت شروع نشدن.
یه دنیای سرد و بی‌پتو،
که فقط می‌خواست بزرگ شم تا دیگه بچه نباشم.

پدرم با چشماش تحقیر می‌پاشید،
و مادرم با سکوتش مهر تأیید می‌زد.
هیچ‌کس حالم رو نپرسید.
هیچ‌کس نگفت: «داری اذیت می‌شی؟»
هیچ‌کس نخواست ببینه پشت لبخند مصنوعیِ یه بچه چی قایمه.

منو با شرم بزرگ کردن،
شرم از خودم، از احساساتم، از خواستنم برای دوست داشته شدن.
هر اشکم رو "ضعف" گفتن،
و هر فریادی رو "بی‌ادبی".

یه جایی وسط راه،
بچه‌ای که بودم مُرد…
نه با گلوله،
بلکه با هزار بی‌توجهی،
هزار «خفه شو»،
هزار «بچه‌ که حالیش نیست»،
و هزار شبِ سرد که با کابوس بیدار شدم و هیچ‌کس نبود.

اونا به من گفتن کی باشم
ولی هیچ‌وقت نپرسیدن کی هستم.
یه موجود کنترل‌شده ساختن،
پر از شک، ترس، و احساس گناه برای چیزهایی که طبیعیه.

و حالا من موندم
با دستی که مدام به صورتم سیلی می‌زنه
و صدایی تو سرم که می‌گه «همه‌ش تقصیر توئه».

ولی نه…
الان دارم می‌نویسم
تا بگم:
نه، من اشتباه نکردم.
من فقط بچه‌ای بودم که دوست داشت دیده بشه،
دوست داشته بشه،
دست کسی رو بگیره و مطمئن باشه که اون دست، پسش نمی‌زنه.

شاید هنوزم اون بچه جایی تو من هست،
زخمی، خاکی،
ولی زنده…

و می‌خوام صداش کنم.
می‌خوام برگرده.
چون حقش بود زندگی کنه
نه فقط زنده بمونه.

نامه ای به شوهر سابق همسرم

نامه‌ی رهایی و افشا – خطاب به تو که زخم زدی

ببین...
تو نمی‌فهمی چه کردی.
نمی‌دونی وقتی زن من با تو تجربه‌هایی داشته که حقش نبوده، چقدر خشم توی استخون‌هام دویده.
نمی‌دونی وقتی بدنش به دست تو، نه با عشق، بلکه با سلطه و بی‌رحمی لمس شده، چه زجری توی جانم شعله کشیده.

من از اینکه می‌دونم آلت تو بدون احترام، بدون عشق، فقط برای تخلیه‌ی هوس وارد حریمش شده، زهر توی قلبم می‌ریزه.
من از اینکه اون دوران برایش بردگی بوده، نه رابطه، حس می‌کنم دارم تمام زخم‌هاش رو با تنم حس می‌کنم.
خشمگینم.
از تو.
از ذهنیتت.
از هر کاری که باهاش کردی.
از هر جا که صدای "نه" شنیده نشد.
از هر لمسی که بوی بی‌احترامی می‌داد.
از هر بار که بدنش ابزار بود.

اما بدون…
تو باعث درد شدی، اما من این زخم رو نمی‌ذارم به کینه تبدیل بشه.
من می‌خوام این خشم رو بفهمم، بهش گوش بدم، و بعد آروم‌آروم بذارم آزاد بشه.
نه برای تو، برای خودم.
تا این نفرت دیگه سایه‌ی روزهای عاشقانه‌م نباشه.
تا زنم رو جدا کنم از گذشته‌ای که انتخابش نبوده.
تا بدونم عشق یعنی همدلی، نه تملک.

من صدای تمام مردهایی رو توی خودم می‌شنوم که عاشقن، ولی زخم دیدن.
و دارم یاد می‌گیرم خشمم رو نه دفن کنم، نه منفجر… بلکه بهش احترام بذارم و ازش بگذرم.

گرگِ گرسنه

🐺 «گرگِ گرسنه»
شبی تاریک بود. باد سردی از لابه‌لای درختان خشک می‌وزید و همه‌چیز را می‌لرزاند. در دل کوهستان، مردی تنها کنار آتش نشسته بود. نامش ایلان بود؛ کسی که سال‌ها با یک گرگ زندگی کرده بود.
نه یک گرگ معمولی—گرگی درون خودش.

هر وقت زخمی می‌شد، گرگ سر می‌کشید. هر وقت تنها می‌ماند، گرگ زوزه می‌کشید.
و هر بار، ایلان تسلیم می‌شد. به او گوشت می‌داد، پناهش می‌داد، و بهایش را با شب‌های بی‌خوابی و دل‌زدگی از خودش می‌پرداخت.

اما آن شب فرق داشت.

گرگ دوباره ظاهر شد.
چشمانش در تاریکی می‌درخشید. زبانش بیرون بود. گرسنه. هار.
می‌خواست ایلان مثل همیشه گوشت بدهد، تسلیم شود، سر خم کند.

اما ایلان ایستاد.

نزدیک آتش رفت. دستش را گذاشت روی سینه‌اش، جایی که قلبش می‌تپید، و گفت:

«من دیگه تو رو نمی‌ترسونم. ولی نمی‌ذارم سلطنت کنی.»

گرگ زوزه کشید. وسوسه فریاد زد:
"تو همیشه این کارو کردی. این طبیعت توئه. بیا فقط یه بار دیگه…"

ایلان اما آتش را تیزتر کرد.
چوب‌های خشک را درون شعله انداخت و با خودش زمزمه کرد:

«نه امشب. نه دیگه. امشب، من پناه قلبمم.
امشب، من اون کسی‌ام که زخم رو می‌پذیره، اما به گرگ غذا نمی‌ده.»

گرگ عقب رفت. نالید. التماس کرد. اما ایلان، آرام نشست. نفس کشید. چشم بست.
و برای اولین‌بار، صدای زوزه‌ی گرگ را خاموش کرد با صدای خودش.

فردا صبح، ایلان بیدار شد با دل سبک‌تری.
نه چون گرگ رفته بود،
بلکه چون فهمید همیشه قرار نیست بهش غذا بده.
و اون، آزادتر از دیشب بود.

 «امروز هم...»

«امروز هم...»

امروز باز اون اتفاق افتاد. همون چیزی که نمی‌خواستم. همون چیزی که صد بار با خودم قول‌وقرار گذاشتم دیگه سمتش نرم. ولی رفتم. سر خوردم تو ذهن خودم، بعدش تو یه سری خیال بی‌صدا، و بعدترش... بله. خودت می‌دونی.

احساس عجیبیه. ترکیب یه خستگی مزمن، با یه حس خجالت پنهان، قاطی یه دوز افسوس که انگار یه مشت زدی تو دیوار زندگی خودت. نه اینکه چیز عجیب‌غریبی اتفاق افتاده باشه؛ فقط دوباره از یه مسیر تاریک رد شدم که قرار بود نباشه.

همه چیز از یه فکر کوچیک شروع شد. یه تصویر. یه خاطره. یه حس. بعد مغز گفت: "بیا فقط یه نگاه بنداز." بعدش گفت: "حالا که اومدی، چرا کامل نه؟" بعدترش دیگه اصلاً من نبودم. یه موجود دو سر افسرده و هیجان‌زده نشست جای من و با چشمای قرمز و بی‌صدا کار خودش رو کرد.

الان؟ هیچی. نشستم اینجا. حس تهی بودن. خستگی. ذهنم مثل بچه‌ای که قهر کرده، یه گوشه لم داده و میگه: "دیدی گفتم نمی‌تونی؟"

واقعاً خستم. نه فقط از خودارضایی. از ذهنم. از بازی‌هایی که باهام می‌کنه. از اینکه هر بار یه شکل دیگه میاد تا منو قانع کنه «این بار اشکال نداره». از این همه تکرارِ بی‌نتیجه. از خودم که نمی‌فهمم چرا وقتی حال خوب می‌خوام، میرم دنبال چیزی که تهش حالم رو خراب می‌کنه.

کاش می‌شد فقط یه روز ذهنم رو ساکت کنم. نه حرف بزنه، نه وسوسه کنه، نه تصویر نشون بده. فقط ساکت باشه. منم یه گوشه بشینم، یه لیوان چای بخورم، به زندگی نگاه کنم بدون فیلتر شهوت و قضاوت.

امروز خودارضایی کردم... ولی نمی‌خوام تسلیم بمونم. خستم، ولی هنوز ته دلم یه "نه" مونده. یه "برگرد". شاید فردا دوباره بلند شدم. شاید همین الان... فقط شاید.

دختر همسایه، تخیلات من، و ذهنی که معلوم نیست چی می‌خواد!

دختر همسایه، تخیلات من، و ذهنی که معلوم نیست چی می‌خواد!

واقعاً نمی‌دونم باید از کجا شروع کنم. ولی بذار رک بگم. ذهنم یه مدته گیر کرده روی دختر همسایه. بله، همون دختره که نه با من کار داره، نه سلام علیک خاصی، نه اصلاً شاید بدون من کی‌ام، ولی ذهن من؟ انگار به جای خودش رفته نشسته دم در خونه‌شون، براش تخمه می‌شکنه، شعر می‌نویسه، و تازه تخیل می‌کنه که ما با هم توی یه کلبه چوبی وسط جنگلیم و داریم صبحونه درست می‌کنیم! آخه تو عقل داری ذهن جان؟!

ببین، قضیه خیلی ساده شروع شد. یه روز دم پنجره بودم دیدمش که داشت گلدون‌هاش رو آب می‌داد. تموم شد رفت. ولی نه برای ذهن من. اونجا یه جرقه زد. انگار یه کارگردان هالیوودی توی مغزم بلند شد گفت: «آقا بچه‌ها نور صحنه رو زیاد کنین، صدای پرنده بیارین، و بوم! عاشق شد!»
من؟ نه بابا. من فقط یه آدم عادی‌ام که دنبال کاراشه، سعی می‌کنه زندگی کنه، از وسوسه‌ها در بره، پیشرفت کنه… ولی ذهنم؟ انگار شبا وقتی خوابم، جلسه می‌ذاره با خیال دختر همسایه.

گاهی انقدر همه‌چی تو ذهنم واقعی می‌شه که حس می‌کنم اگه یه بار نگاهم کنه، یعنی داریم می‌ریم به سمت خواستگاری و بعدش بچه‌دار شدن و بعدشم پیری کنار هم. ولی نه. واقعیت اینه که اون داره زندگیشو می‌کنه، منم دارم زندگی خودمو… فقط یه ذهن دارم که عاشق می‌شه بدون هماهنگی با من!

این وسط بعضی وقتا خنده‌م می‌گیره از خودم. آخه بابا! ما حتی نمی‌دونیم صداش چطوره. اسمش چیه؟ از غذا چی خوشش میاد؟ شاید اصلاً یه آدمی باشه که از موزیک متال خوشش میاد و هر روز صبح زود بیدار می‌شه میره بدنسازی. شایدم طرفدار گربه‌ست و من از گربه می‌ترسم!

ولی مغزم ول‌کن نیست. اون شروع می‌کنه به ساختن صحنه‌هایی که ما با هم داریم تو آشپزخونه غذای گیاهی درست می‌کنیم و راجع‌به فلسفه گفتگو می‌کنیم. آخه چرا؟ چرا این‌همه تخیل؟! گاهی حس می‌کنم ذهنم نه یک ابزار کار، بلکه یک کودک بیش‌فعال با مداد رنگی و دسترسی کامل به اینترنت ذهنی من شده.

یه جایی هم هست که موضوع جدی می‌شه. چون این ذهن خیال‌پرداز، جلوی واقعیت دیدن رو می‌گیره. باعث می‌شه به جای اینکه برم با آدم‌های واقعی حرف بزنم، بیام تو سرم فیلم بسازم. و خب، این خیلی خوب نیست. چون تهش من می‌مونم و یه عالمه حس بدون پاسخ، و یک عالم سؤال که: «اگه فلان می‌شد چی؟ اگه الان اینو گفته بودم چی؟»

بعدش گاهی هم می‌گم نکنه من عاشق نیستم، فقط دنبال یه آدمم که بهم توجه کنه؟ یه دختر واقعی که وقتی می‌خندم بخنده، و وقتی غم دارم بگه: «بشین برات یه چیزی درست کنم.» شاید کل این ماجرا نه عاشقیه، نه وسوسه، بلکه فقط یه جور تنهایی عاطفی عجیب و کِش‌دار وسط زندگی‌های آپارتمانیه.

در نهایت؟ نه می‌خوام بهش بگم، نه دنبال واقعی کردن این فانتزی‌ام. فقط می‌خوام بدونم این ذهن چرا این‌قدر خودسر شده؟ چرا منِ ۲۴ ساله‌ی خسته از دنیا، باید ساعت ۱ شب، چشمام گرد شه که: «وای، اگه فردا بره روی پشت بوم و با هم چشم‌تو‌چشم بشیم چی؟»

خلاصه اینکه این متن رو نوشتم برای خودم. برای ذهنم. شاید یه بار بشینه و بفهمه که این حجم از تخیل، گرچه گاهی بامزه‌ست، ولی زیادی جدی‌ش کنی، خودتو گم می‌کنی.
دختر همسایه هنوز داره گلدوناشو آب می‌ده. و من هنوز اینجام. سعی می‌کنم به جای ساختن یه رابطه توی سرم، یه ذره بیشتر حواسمو بیارم به رابطه‌ی خودم با خودم.

و البته، بعضی وقتا هم بشینم به ذهنم بخندم.

  • #دختر_همسایه

  • #ذهن_خیالپرداز

  • #فانتزی_بیداد_میکند

  • #عشق_یکطرفه

  • #عاشقانه_تخیلی

  • #تخیل_و_واقعیت

  • #طنز_واقعی

  • #خودافشایی

  • #عاشق_نشو_پسر

  • #دلنوشته_طنز

  • #ذهن_سرکش

  • #زندگی_آپارتمانی

  • #تجربه_واقعی

  • #بلاگ_شخصی

  • #یه_روزی_میفهمه

  • #ذهنم_بیش_فعال_است

  • #تنهایی_مدرن

  • #عشق_پنهان

  • #طنز_مدرن

  • #ماجراهای_یک_پسر

🕯️ اعترافی از دل تاریکی

(اقرار به اعتیاد جنسی)

من اعتراف می‌کنم:
من به تمایلات جنسی‌ام معتاد شده‌ام.
نه به عشق، نه به رابطه‌ی انسانی،
بلکه به تخیلات، به تصاویر، به فرار… به تنهایی دروغینی که با لمسِ خیال، پرش می‌کردم.

من سال‌ها با پورن بزرگ شدم.
با تن‌هایی که قرار نبود به من تعلق داشته باشند،
و با لذتی که همیشه بعدش حس تهی بودن می‌اومد.
من فکر می‌کردم کنترل دارم،
اما حالا می‌دونم کنترل رو از دست داده بودم،
وقتی برای چند دقیقه آرامش،
روحم رو بارها فروختم.

اعتیاد جنسی فقط تماشای فیلم نیست.
این یه زخمه.
یه زخم عمیق که با فانتزی‌های خشن و محرک،
با خودارضایی‌های بی‌روح،
با حس تنهایی‌ای که هی بیشتر می‌شه، عمیق‌تر می‌مونه.

من بارها خواستم ترک کنم.
بارها شکست خوردم.
بارها به خودم قول دادم، گریه کردم، دعا کردم،
اما دوباره برگشتم.

من امروز نمی‌خوام خودمو قهرمان نشون بدم.
فقط می‌خوام راست بگم:
من بیمارم. اما در حال بیدار شدن.

این اقرار برای مظلوم‌نمایی نیست.
برای تبرئه هم نیست.
برای اینه که شاید اگه تو هم شبیه منی،
بدونی تنها نیستی.

اعتیاد جنسی منو از خدا، از خودم، از دیگران دور کرد.
اما امروز تصمیم گرفتم قدم اول رو بردارم:
راست گفتن.

اگر تا این‌جا خوندی، ازت ممنونم.
و اگه خودت هم درگیر این تاریکی هستی،
امروز روزیه که می‌تونی یه نقطه بذاری و بگی:

دیگه بسه.

ج

سلام
اومدم بگم امروزم زدم
خدایا کمک کن
ج

من نمیدونم

. من نمیدونم واقعا چرا نتونستم خودارضایی رو ترک کنم!!! الان ساعت ۳:۲۰ و انقدر خشمگینم که نگو. احساس میکنم هیچکس دوستم نداره. راستی واقعا چرا ترک نکردم؟ کم خدا رو صدا نزدما! خدا کمکم نکرد؟ کرد، ولی انگار خودم نمیخواستم نمیدونم!