۳۱ تیر ۱۴۰۴

ج

امروز دوباره خودمو شکست دادم...

یه جایی از مسیر، انگار نفسِ تحملم برید.

به هزار تا در زدم، ولی همه بسته بودن.

یه بغض کهنه گلومو می‌سوزوند، یه خلأ که با هیچی پُر نمی‌شد.

دوباره رفتم سمت همون کاری که هزار بار گفته بودم دیگه نمی‌کنم…

خودارضایی کردم.

نه از روی لذت، از روی خستگی.

از روی بی‌پناهی.

نه اینکه ندونم تهش پوچی و درد داره،

فقط دیگه طاقتم نیومد.

اینم ثبتِ یه شبِ دیگه…

با یه دل خسته‌تر از همیشه.