جای خالی که نیست...
🖤 وسط کار، یاد رفیقم افتادم که دیگه نیست...
داشتم کارمو میکردم.
سرم تو لپتاپ بود، تایپ میزدم، تمرکز کرده بودم…
که یهدفعه بیهیچ دلیلی، یادش افتادم.
رفیق دوران هنرستانم.
اونی که رفت...
نه با مهاجرت، نه با قهر.
با طناب...
با یه تصمیمی که خیلیا درکش نمیکنن، ولی ماها خوب میفهمیم از کجا میاد.
اسمش که اومد، یهجوری شدم.
انگار زمان ایستاد.
دستم از روی کیبورد عقب رفت، انگار یه بخار تلخ پیچید تو ذهنم.
اتاق سرد شد.
صدای اون روز توی گوشم زنگ زد،
وقتی گفتن: "خودشو دار زده."
همون جملهی لعنتی که با بیاحساسی گفتن،
انگار داشتن از یه خبر ترافیکی حرف میزدن.
تو کلاس ما هرکی زخمی بود.
یکی با کبودیای روی تنش میاومد،
یکی با زخم رو دلش.
یکی همیشه ساکت بود، یکی همیشه میخندید که کسی نفهمه حالش خوب نیست.
هیچکس نمیپرسید چرا یکی از ما هی دفترش رو خطخطی میکنه.
یا چرا اون یکی همیشه خوابیده روی نیمکت.
یا چرا فلانی یههو وسط کلاس از شدت نفستنگی میزنه بیرون و تو حیاط گریه میکنه.
تو هنرستان ما هیچکس از حال کسی نمیپرسید،
چون همه خسته بودن از حال خودشون.
معلمها فکر میکردن بیانگیزگی یعنی تنبلی.
فکر میکردن خمیازه یعنی بیادبی.
فکر میکردن اگه کسی نگاهش رو از تخته برمیداره، یعنی بیتربیته، نه دلش شکسته.
ما بچههایی بودیم که نه تنها کسی دردمون رو نمیفهمید،
بلکه هر روز هم یه خرده از امیدمونو با تحقیر، با داد، با نمره، با مقایسه ازمون میکندن.
اون رفیق من…
یهبار تو حیاط گفت: "اگه یه روز مردم، کی حواسش هست که واقعاً چرا؟"
ما خندیدیم. فکر کردیم داره شوخی میکنه.
ولی نخندیده بود.
گفته بود و رفته بود.
و من هیچوقت نفهمیدم چندتا جمله دیگه تو گلوی اون بچه گیر کرده بود که کسی نخواست بشنوه.
حالا گاهی وسط کار،
وسط زندگی،
وسط نفس کشیدنهام،
میاد و میره تو ذهنم.
همراه با هزار سؤال بیجواب…
که اگه فقط یک نفر، یک لحظه میایستاد و دست میذاشت رو شونهش…
شاید هنوز بود.
شاید هنوز میکشید، میساخت، میخندید، یا حتی با ما قهر میکرد.
ولی بود.
و حالا…
یه جای خالیه که هیچچی پرش نمیکنه.
نه کار، نه موفقیت، نه خواب، نه فراموشی.
فقط گاهی مینویسم.
که شاید یکذره از اون همه حرفی که هیچوقت شنیده نشد،
حالا شنیده بشه....