🐺 «گرگِ گرسنه»
شبی تاریک بود. باد سردی از لابه‌لای درختان خشک می‌وزید و همه‌چیز را می‌لرزاند. در دل کوهستان، مردی تنها کنار آتش نشسته بود. نامش ایلان بود؛ کسی که سال‌ها با یک گرگ زندگی کرده بود.
نه یک گرگ معمولی—گرگی درون خودش.

هر وقت زخمی می‌شد، گرگ سر می‌کشید. هر وقت تنها می‌ماند، گرگ زوزه می‌کشید.
و هر بار، ایلان تسلیم می‌شد. به او گوشت می‌داد، پناهش می‌داد، و بهایش را با شب‌های بی‌خوابی و دل‌زدگی از خودش می‌پرداخت.

اما آن شب فرق داشت.

گرگ دوباره ظاهر شد.
چشمانش در تاریکی می‌درخشید. زبانش بیرون بود. گرسنه. هار.
می‌خواست ایلان مثل همیشه گوشت بدهد، تسلیم شود، سر خم کند.

اما ایلان ایستاد.

نزدیک آتش رفت. دستش را گذاشت روی سینه‌اش، جایی که قلبش می‌تپید، و گفت:

«من دیگه تو رو نمی‌ترسونم. ولی نمی‌ذارم سلطنت کنی.»

گرگ زوزه کشید. وسوسه فریاد زد:
"تو همیشه این کارو کردی. این طبیعت توئه. بیا فقط یه بار دیگه…"

ایلان اما آتش را تیزتر کرد.
چوب‌های خشک را درون شعله انداخت و با خودش زمزمه کرد:

«نه امشب. نه دیگه. امشب، من پناه قلبمم.
امشب، من اون کسی‌ام که زخم رو می‌پذیره، اما به گرگ غذا نمی‌ده.»

گرگ عقب رفت. نالید. التماس کرد. اما ایلان، آرام نشست. نفس کشید. چشم بست.
و برای اولین‌بار، صدای زوزه‌ی گرگ را خاموش کرد با صدای خودش.

فردا صبح، ایلان بیدار شد با دل سبک‌تری.
نه چون گرگ رفته بود،
بلکه چون فهمید همیشه قرار نیست بهش غذا بده.
و اون، آزادتر از دیشب بود.