«امروز هم...»
«امروز هم...»
امروز باز اون اتفاق افتاد. همون چیزی که نمیخواستم. همون چیزی که صد بار با خودم قولوقرار گذاشتم دیگه سمتش نرم. ولی رفتم. سر خوردم تو ذهن خودم، بعدش تو یه سری خیال بیصدا، و بعدترش... بله. خودت میدونی.
احساس عجیبیه. ترکیب یه خستگی مزمن، با یه حس خجالت پنهان، قاطی یه دوز افسوس که انگار یه مشت زدی تو دیوار زندگی خودت. نه اینکه چیز عجیبغریبی اتفاق افتاده باشه؛ فقط دوباره از یه مسیر تاریک رد شدم که قرار بود نباشه.
همه چیز از یه فکر کوچیک شروع شد. یه تصویر. یه خاطره. یه حس. بعد مغز گفت: "بیا فقط یه نگاه بنداز." بعدش گفت: "حالا که اومدی، چرا کامل نه؟" بعدترش دیگه اصلاً من نبودم. یه موجود دو سر افسرده و هیجانزده نشست جای من و با چشمای قرمز و بیصدا کار خودش رو کرد.
الان؟ هیچی. نشستم اینجا. حس تهی بودن. خستگی. ذهنم مثل بچهای که قهر کرده، یه گوشه لم داده و میگه: "دیدی گفتم نمیتونی؟"
واقعاً خستم. نه فقط از خودارضایی. از ذهنم. از بازیهایی که باهام میکنه. از اینکه هر بار یه شکل دیگه میاد تا منو قانع کنه «این بار اشکال نداره». از این همه تکرارِ بینتیجه. از خودم که نمیفهمم چرا وقتی حال خوب میخوام، میرم دنبال چیزی که تهش حالم رو خراب میکنه.
کاش میشد فقط یه روز ذهنم رو ساکت کنم. نه حرف بزنه، نه وسوسه کنه، نه تصویر نشون بده. فقط ساکت باشه. منم یه گوشه بشینم، یه لیوان چای بخورم، به زندگی نگاه کنم بدون فیلتر شهوت و قضاوت.
امروز خودارضایی کردم... ولی نمیخوام تسلیم بمونم. خستم، ولی هنوز ته دلم یه "نه" مونده. یه "برگرد". شاید فردا دوباره بلند شدم. شاید همین الان... فقط شاید.