اسمشو گذاشتن خانواده…
گفتن پدر و مادر یعنی سایهی سر، یعنی پناه…
ولی واسه من، همون سرم همیشه خم بود، همون پناه، شد دیوارِ تنهاییم.
هیچوقت نپرسیدن حالت چطوره.
فقط گفتن "بزرگ شو"، "عاقل باش"، "مثل بچهها رفتار نکن".
بچه بودم ولی اجازه نداشتم بچگی کنم.
اشتباه میکردن، ولی همیشه من باید عذرخواهی میکردم.
دلگیر میشدم، ولی من باید میخندیدم.
میترسیدم، ولی من باید شجاع میبودم.
گریه داشتم، ولی مرد بودنم رو بهم میکوبیدن.
گفتن به خاطر خودته، گفتن تربیته، گفتن دلسوزیمونه.
ولی من فقط ترس یاد گرفتم، خجالت کشیدن، خفه شدن.
بزرگ شدم…
اما با یه دنیا زخم.
با یه قلبی که یاد گرفته احساساتش رو قایم کنه
و یه ذهنی که هنوزم دنبال یه بغل امن میگرده.
من اون بچهایام که هیچوقت دیده نشد، شنیده نشد، فهمیده نشد.
و اونا… هموناییان که اسم خودشونو گذاشتن «پدر و مادر»
ولی بلد نبودن عشق بدن، بلد نبودن پشتیبانی کنن، فقط خواستن که من، همونی بشم که خودشون دوست داشتن… نه اون چیزی که واقعاً بودم.
حالا چی مونده؟
یه منِ خسته، یه منِ زخمی، یه منی که شب به شب با خاطرات کودکی خفه میشه…
و هنوزم گاهی از خودش میپرسه:
مگه من چه گناهی کرده بودم؟