گاهی به گذشته نگاه می‌کنم،
نه از روی دلتنگی،
بلکه مثل کسی که دنبال ردِ خون می‌گرده
تو صحنه‌ی یه قتل قدیمی.

همه می‌گفتن بچه‌گی زیباترین بخش زندگیه.
ولی برای من، یه خاکریز بود؛
با صدای فریادهای خفه،
و بازی‌هایی که هیچ‌وقت شروع نشدن.
یه دنیای سرد و بی‌پتو،
که فقط می‌خواست بزرگ شم تا دیگه بچه نباشم.

پدرم با چشماش تحقیر می‌پاشید،
و مادرم با سکوتش مهر تأیید می‌زد.
هیچ‌کس حالم رو نپرسید.
هیچ‌کس نگفت: «داری اذیت می‌شی؟»
هیچ‌کس نخواست ببینه پشت لبخند مصنوعیِ یه بچه چی قایمه.

منو با شرم بزرگ کردن،
شرم از خودم، از احساساتم، از خواستنم برای دوست داشته شدن.
هر اشکم رو "ضعف" گفتن،
و هر فریادی رو "بی‌ادبی".

یه جایی وسط راه،
بچه‌ای که بودم مُرد…
نه با گلوله،
بلکه با هزار بی‌توجهی،
هزار «خفه شو»،
هزار «بچه‌ که حالیش نیست»،
و هزار شبِ سرد که با کابوس بیدار شدم و هیچ‌کس نبود.

اونا به من گفتن کی باشم
ولی هیچ‌وقت نپرسیدن کی هستم.
یه موجود کنترل‌شده ساختن،
پر از شک، ترس، و احساس گناه برای چیزهایی که طبیعیه.

و حالا من موندم
با دستی که مدام به صورتم سیلی می‌زنه
و صدایی تو سرم که می‌گه «همه‌ش تقصیر توئه».

ولی نه…
الان دارم می‌نویسم
تا بگم:
نه، من اشتباه نکردم.
من فقط بچه‌ای بودم که دوست داشت دیده بشه،
دوست داشته بشه،
دست کسی رو بگیره و مطمئن باشه که اون دست، پسش نمی‌زنه.

شاید هنوزم اون بچه جایی تو من هست،
زخمی، خاکی،
ولی زنده…

و می‌خوام صداش کنم.
می‌خوام برگرده.
چون حقش بود زندگی کنه
نه فقط زنده بمونه.