امشب اومدم پارک که مثلا با طبیعت آشتی کنم. ده قدم که راه رفتم، درخت‌ها گفتن: «داداش برو خودتو جمع کن، انرژی‌مون داره خراب می‌شه!»

نشستم روی نیمکت و به یه کبوتر نگاه کردم، اونم نگاهم کرد، سرشو کج کرد، پشت کرد و رفت.

گفتم خب، وقتشه به خودم برسم... اما ذهنم گفت:

«هی، اگه یه دختر الان کنارت بود، چی؟ همه چی فرق داشت، نه؟»

خب بله، فرق داشت.

ولی خب من الآن تنهام، و ذهنم رسماً شده مجری یه شوی عاشقانه که فقط خودم تماشاگرشم!

تو این لحظات، طبق تحقیقات میدانی من روی خودم، آدم سه تا گزینه داره:

بره تو فانتزی و تصور کنه عشق زندگیش قراره از پشت بوته بیاد بیرون با یه گل رز.

بره خونه و روی بالش فریاد بزنه که: «من یه رابطه می‌خواممممم!»

یا بمونه همون‌جا، یه ساندویچ بگیره و وانمود کنه که زندگیش عالیه.

من معمولاً گزینه سومو انتخاب می‌کنم. چون حداقل توش غذا هست.

و در نهایت، فهمیدم شاید رابطه‌ی عاشقانه حالمو خوب کنه…

ولی اگه حالِ خودم با خودم خوب نباشه،

اونی که میاد هم یه مدت مهمونه، بعد می‌ره، چون نمی‌تونه جای خالی‌ای که خودم پر نکردم رو پر کنه.

پس فعلاً… یه بستنی می‌خورم، به اون کبوتر بی‌ادب فکر می‌کنم،

و به خودم قول می‌دم یه روزی، همین پارک، جای قرار با خودم باشه.