«من و کشش بیپایانم به دخترها: یک داستان کاملاً علمی!»
راستش رو بخواین، از بچگی یه حس عجیب داشتم. یه چیزی شبیه عطش... یه جاذبهی مغناطیسی که فقط به سمت یه موجود خاص کار میکرد: دخترها!
نه که بخوام اغراق کنم، ولی من حتی وقتی داشتم مشقهامو مینوشتم، ته ذهنم یکی داشت میگفت:
«اگه الان یه دختر بشینه کنارت، بهتر مینویسی!»
و شاید واقعاً هم مینوشتم! چون به هرحال آدم تو حضور الهام زنانه یه جور خاصی شکوفا میشه، نه؟
من هیچوقت نفهمیدم که چرا موقع دیدن یه دختر زیبا توی خیابون، مغزم خاموش میشه و فقط یک جمله تکراری پخش میکنه:
«بپر! بپر! الان وقتشه!»
بعد، وجدانم با دلسوزی میاد کنارم و میگه: «نکن عزیزم، این فقط یه انسانه، نه یه بشقاب چلوکباب!»
ولی حیف که مغزِ ساکنِ پایین بدن همیشه زودتر از مغز بالای گردن واکنش نشون میده!
علم روانشناسی میگه کشش زیاد به جنس مخالف ممکنه ریشه در نیازهای عاطفی، تجربههای کودکی، یا کمبود نوازش داشته باشه.
اما من میگم:
«بیخیال روانشناسی! من فقط دنبال یه آغوش گرمم که توش احساس کنم آدمم، نه فقط یه چتبات انسانی!»
و حالا که اینهمه نوشتم، به یه حقیقت تلخ رسیدم:
من در واقع دنبال خودِ زنها نیستم...
من دنبال اون حس دیدهشدن، شنیدهشدن، و دوستداشتنی بودنیام که فکر میکنم فقط از اونها میتونم بگیرم.
پس شاید از فردا به جای دویدن دنبال هر دختر زیبا،
یه کم بدوم دنبال خودم،
ببینم اون پسر تنهایی که اینهمه تشنهی عشق و نوازشه،
خودش چه حرفی برای گفتن داره...
ولی خب...
اگه توی راه، یه دختر هم دیدم... فقط نگاه میکنم...
قول میدم فقط نگاه 😏