من و قصر یخیِ “بعداً”
این روزها، زندگی من شبیه یک سریال ترکی طولانیه که فقط قسمتهای تکراری و خستهکنندهاش رو نشون میده. نه، صبر کن… اشتباه شد. سریال ترکی هم حداقل یه شخصیت جذاب و یه قصه پرفراز و نشیب داره. زندگی من شبیه یه بازی کامپیوتریه که مرحله اولش همونقدر تکراریه که مرحله آخرش، و من وسط این همه تکرار، دکمه “Save” رو گم کردم و الان فقط دارم مرحله اول رو ران میکنم، اونم با تقلب!
کتابها؟ آه، اون طاقچههای پر از وعدههای رنگی و دنیایهای ناشناخته. الان فقط حکم دکوراسیون رو دارن. انگار یه سری موجود فضایی اومدن، تمام کلمات رو از توشون ربودن و فقط جلدهاشون مونده. جلدایی که با حسرت نگاهشون میکنم و بهشون میگم: “شما رو هم میبینم، ولی خب… الان وقتش نیست.” این “الان وقتش نیست” هم شده ورد زبونم، مثل “الان سر کاری” که میگن. فقط فرقش اینه که من واقعاً سر کارم! سر کارِ بازی کردن.
وبلاگم؟ یه گوشه خاک خورده تو دنیای اینترنت. انگار یه قلعه باشکوه ساختم، اما خودم تو برج عاجش حبس شدم و از پنجره به بیرون نگاه میکنم، به کسایی که دارن میسازن و میسازن و میسازن. منم که فقط یه گوشه نشستم و با موس کلیک میکنم. انگار یه نویسنده فوقالعادهام که قلمش رو گذاشته کنار و داره با مداد رنگی دور خودش خط میکشه.
میدونی، یه چیزی مثل یه قصر یخی ساختم برای خودم، اسمش رو گذاشتم “بعداً”. اونجا همه کارای مهم، همه کتابا، همه برنامهها، همه رو گذاشتم تو یه صندوقچه و کلیدش رو انداختم تو چاه همین “بعداً”. هر روز صبح که بیدار میشم، یه ذره یخ از این قصر آب میشه و یه حس غمی بهم دست میده، ولی خب… با یه دست بازی و یه دست دیگه گوشی، سریع اون غم رو هم یخ میزنم.
حس میکنم مثل یه ابرقهرمانم که قدرت خارقالعادهاش اینه که میتونه زمان رو متوقف کنه… البته فقط برای خودش. بقیه دارن جلو میرن، رشد میکنن، چیز یاد میگیرن، اما من همینجا وایسادم، انگار مجسمه شدم. یه مجسمه که گاهی اوقات یه مانیتور جلوی صورتش روشنه و کلیک کلیک میکنه.
گاهی وقتها تو بازیها، یه کاراکتر هستم که باید یه مأموریت مهم رو انجام بده، یه گنجی رو پیدا کنه، یه دنیایی رو نجات بده. ولی خب، کاراکتر اصلی زندگی من، همین الان که دارم اینو مینویسم، داره گنجش رو پیدا میکنه: یه دستاورد جدید تو بازی! چه هیجانی! انگار فتح قله اورست کرده باشم.
غمم هم یه جور غم شیرینه. غم کسی که میدونه چی داره از دست میده، ولی خب… راحتیِ الان براش جذابتره. مثل کسی که میدونه باید بره باشگاه، ولی ترجیح میده همونجا رو مبل بشینه و چیپس بخوره. ولی فرقش اینه که من نه باشگاه میرم، نه چیپس میخورم، من دارم دنیاهای مجازی رو فتح میکنم! فتحی که وقتی از بازی میام بیرون، تبدیل میشه به یه حس پوچیِ عمیقتر.
یه لحظاتی هم هست که دلم میخواد از این قصر یخی بزنم بیرون. یهو فکر میکنم: “همین الان باید بلند شم، برم یه کتاب بردارم، یه صفحه بخونم.” اما بلافاصله یه صدای وسوسهانگیز از تو بازی میگه: “هنوز یه مرحله دیگه مونده!” و من دوباره تسلیم میشم. انگار یه قرارداد نانوشته بستم با این دنیای مجازی که تا ابد بهم خدمت کنه، البته به قیمت فراموش کردن خودم.
این عقبمونده بودن هم یه جور هنره. هنرِ نساختن، هنرِ به تعویق انداختن، هنرِ غرق شدن تو یه استخرِ شیشهای که هیچوقت آبش سرد نمیشه. شاید یه روزی، یه کسی بیاد و این قصر یخی رو با یه آتیش بزرگ آب کنه. شاید اون روز، من دوباره یادم بیاد که کتابا منتظرمن، وبلاگم منتظر نوشتههامه، و زندگی واقعی، یه دنیای خیلی بزرگتر و واقعیتر از این صفحه نمایشه.
ولی خب… تا اون روز، بذارید یه دست دیگه بازی کنم. شاید این بار، واقعاً بتونم اون گنج رو پیدا کنم. یا حداقل، بتونم یه عکس بهتر از کاراکترم بگیرم!