«سرگذشت یک وبلاگ‌نویس بی‌حادثه»

سلام.
منم.
همون نویسنده‌ای که سال‌هاست داره وبلاگ می‌نویسه. بدون وقفه. بدون ترحم. بدون لایک.

نه تو زندگیم اتفاق خاصی افتاده،
نه وبلاگم ترند شده،
نه حتی گوگل یه بار اومده بگه: «ببینم تو این همه سال چیکار کردی؟»

راستش نمی‌دونم چرا هنوز می‌نویسم.
شاید چون نوشتن، مثل خوردن ته‌دیگ ماکارونی، دلیه.
یا شاید چون هنوز امید دارم یه روز یه موجود فضایی وبلاگمو بخونه و بگه:
«واو! این بشر خیلی underrated مونده!»

اولش فکر می‌کردم با هر پستی که می‌نویسم، جهان یه میلی‌متر به صلح جهانی نزدیک میشه.
ولی واقعیت اینه که جهان اصلاً به حرفام گوش نمی‌کنه،
و تنها کسی که بهشون گوش می‌ده خودمم… اونم وقتی حوصله‌ی خودمم سر رفته!

یه بار سعی کردم یه متن انگیزشی بنویسم.
بعد خودم توی خط سوم چنان ناامید شدم که همون‌جا متن رو بستم و رفتم به دیوار زل زدم.

یه بار دیگه تصمیم گرفتم پست‌هامو خیلی تخصصی و علمی کنم؛
نتیجه؟ یه نفر کامنت گذاشت:
«داداش اینا رو از ویکی‌پدیا کپی کردی؟!»

یه بارم تو اوج احساسات، از دلتنگی نوشتم. با اشک. با آه.
فرداش تنها کامنتی که گرفتم این بود:
«فونت پستت خیلی کوچیکه، چشم درد گرفتم.»

حالا دیگه به این مرحله رسیدم که هر پستی که می‌ذارم، فقط برای اینه که اینستاگرام نفهمه من هنوز به وبلاگم وفادارم.
چون اینستا مثل عشق سابقه؛ منتظره بری عقب، تا تمسخرت کنه.

اما با همه‌ی اینا، من هنوز دارم می‌نویسم.
چرا؟
نمی‌دونم. شاید چون نوشتن تنها کاریه که هنوز بابتش جریمه نشدم.

یاد گرفتم:
"نه همیشه قراره کسی ببینه، نه همیشه قراره اتفاق خاصی بیفته."
ولی همین که بنویسی، یه گوشه از مغزت رو گردگیری کردی.

اگه شما هم مث من وبلاگ می‌نویسید و حس می‌کنید تنها کسی که پست‌هاتون رو می‌خونه گوگل‌باته، یه قلب برام بفرستید.
اگه وبلاگ نمی‌نویسید، ولی الان اینو خوندید، بدونید شما یکی از سه خواننده‌ی زنده‌ی من هستید.

و در آخر:

به افتخار تمام وبلاگ‌هایی که دیده نشدن، ولی فراموش هم نشدن.

(پ.ن: اگه کسی می‌خواست منو کشف کنه، الآن وقتشه. جدی می‌گم. خیلی وقته منتظرم.)

📝😎