ظهر بود. یه ظهر گرم، لَت و مرده، که هوا نه جون داشت، نه من.
دلم یه چیزی می‌خواست. نمی‌دونم چی. نه غذا، نه خواب، نه آدم... یه خلأ بود، یه گودال توی سینم که با هیچی پُر نمی‌شد.
نشستم، بلند شدم، قدم زدم، نوشیدنی خوردم، ولی اون حس لعنتی ول نمی‌کرد.
ذهنم شروع کرد پچ‌پچ کردن...
«فقط یه بار. بعدش دیگه نمی‌کنی.»
«این‌قدر سخت نگیر. همه می‌کنن.»
«تو که پاک نیستی، خودتو گول نزن.»

مقاومت نکردم.
یا شاید واقعاً نداشتم چیزی برای مقاومت.
یه تسلیم بی‌صدا...
یه سقوط بی‌جنگ...

چند دقیقه لذت؟
بعدش سکوت.
سنگینی.
تحقیر.
یه حس آشنا… مثل همون باری که قبلاً خورده بودم زمین.
ولی این بار گرم‌تر بود. خفه‌تر.
حتی اشک هم نیومد. فقط یه خستگی عمیق. انگار یه تیکه دیگه از روحم هم، گذاشت و رفت.

نمی‌دونم کی دوباره پا می‌شم.
نمی‌دونم قراره چند ظهر دیگه هم ازم رد بشن با داغِ سقوط.
فقط می‌دونم یه جایی ته دلم هنوز داره صدا می‌زنه.
آروم، خفه، ولی زنده.

🕯