اومدم پارک محلمون. همون‌جایی که بچه‌ها توپ بازی می‌کنن، پیرمردها نیمکتو اشغال کردن و مادرها دارن بچه‌هاشونو می‌چرخونن. ولی نمی‌دونم چرا… هیچ‌چیزش برام آشنا نیست.

احساس می‌کنم یه جور وصله‌ی ناجورم. یه قطعه که تو این پازل جا نمی‌شه. همه تو ریتم خودشونن، ولی من گم‌ام.

نه حسی، نه انگیزه‌ای، نه ربطی به این صحنه.

یه گوشه نشستم و با خودم فکر می‌کنم…

اگه بدنی داشتم که مال خودم بود. نه فقط برای راه‌رفتن و نفس‌کشیدن. برای حس‌کردن، لمس‌شدن، دیده‌شدن…

بدنی که می‌تونستم با عشق بغلش کنم، نوازشش کنم، ببوسمش… نه با نگاه شهوت، با نگاه حضور.

یه جسم آشنا. یه خونه‌ی امن. نه چیزی که همش بخوام ازش فرار کنم یا توش گیر بیفتم.

امروز اینجا نشستم، ولی درونم یه جای دیگه‌ست. شاید وسط یه آرزوی قدیمی که هیچ‌وقت باهاش حرف نزدم.

نه دنبال توجه‌م، نه ترحم. فقط خواستم بگم گاهی آدم تو دل شلوغی، از همه بیشتر تنهاست.

و کاش این بدن…

کاش این تن، جای قهر، بشه آشتی.