امروز، مثل خیلی روزای دیگه، یه وسوسه آروم و نرم ته دلم نشسته. نه اون وسوسه‌هایی که جیغ می‌زنن «بزن بریم گناه کنیم!» نه... یه مدل بی‌سروصداش. همونایی که می‌گن:

«پاشو برو بیرون یه کم راه برو، عوض می‌شی، حالت بهتر می‌شه.»

ولی من چی می‌گم؟

می‌گم: «خب که چی؟»

یعنی واقعاً که چی؟

می‌خوام برم بیرون چی کار کنم؟

باد بخوره تو صورتم؟ برم آدم ببینم؟ بشینم به درخت نگاه کنم که بگم چقدر زندگی قشنگه؟

ببخشید ولی اصلاً حال ندارم.

می‌دونی چیه؟

یه بخش درونم می‌خواد سالم باشم. پاک باشم. زنده باشم. ولی یه بخش دیگه‌م نشسته اون‌ور، سیگار روشن کرده (مجازی!) و می‌گه:

«بی‌خیال بابا... خسته‌ام... اصلاً ته این کارا چی در میاد؟»

این «که چی؟» از اون سؤالاست که همه‌چی رو می‌بره زیر سؤال.

مثلاً:

کتاب بخونم؟ که چی؟

ورزش کنم؟ که چی؟

با خدا حرف بزنم؟ که چی؟

نزنم به بیراهه؟ که چی؟

برم تو آفتاب راه برم؟ که چی؟

و خب این «که چی» دقیقاً همون چیزیه که نمی‌ذاره زنده باشم. نمی‌ذاره امیدوار بمونم. نمی‌ذاره به وسوسه نه بگم. چون حس می‌کنم تهش هیچی نیست. چون حس می‌کنم هر حرکتی خسته‌کننده‌ست و بی‌ثمر.

ولی یه جایی توی ته‌مونده‌ی مغزم می‌دونم که اگه پاشم و فقط تا سر کوچه برم،

یه کم قدم بزنم،

یه آهنگ بزنم تو گوشم،

یه لحظه آفتاب بخوره رو صورتم،

شاید اون «که چی؟» ساکت شه.

شاید اون سؤال بزرگ جواب نداشته باشه...

ولی شاید جوابش این باشه:

«چون تو لایقشی که زنده بمونی. همین.»