بگذار نور خورشید در من بتابد

شاید آخرین بار است که نور را میبینم

آه عزیزم، چشمانم در این اطاق انتظار

تاریکی را به نور ترجیح میدهند

وقتی حتی در نور کسی را نمیبینم

قبل از تو از روزها میگذشتم

بعد از تو زندگی میکردم و حالا

برای تو میجنگم

زندگی بهانه است، فقط میخواهم کنار تو باشم

نیمه شب های اینجا پر از سکوت است

به جز صدای وزش باد فقط صدای رقص خودکار روی کاغذ می ماند

آفتاب کمی خودش را نشان میدهد

کاش تو هم آفتاب بودی

امروز را میدانم، به عابران نگاه خواهم کرد

همه شبیه تو میشوند تا وقتی کنارم نباشی

چقدر فرصت خواهد ماند، نمیدانم

ذهن من پر از سوال های بی جواب است

من برای همه چیز میجنگم اما پشت همه ی این ها

رسیدن به تو را دوست دارم

فرصت امروز را میدانم

 میتوانم فرد دیگری باشم

برای تو می جنگم و به عشق تو زندگی را سپری...

♥♥♥

چطور بود؟؟