📢

اینجا مغز منه، ساعت ۳:۲۴ بعدازظهر.
وضعیت؟
ترکیبی از:

  • وسوسه‌ی خودارضایی 😈

  • خستگی مطلق 😵

  • ناامیدی از زندگی 😩

  • یه چیز مبهمی که اسم نداره ولی حسش می‌کنی 😐

خلاصه مغزم مثل یه یخچال خاموش شده‌ست که بوی تخم‌مرغ گندیده می‌ده.

💭 گفت‌وگوی درونی من در حال حاضر:

  • مغز: یه نگاه بنداز... فقط یه نگاه... 😈

  • من: ببند دهنتو، بی‌حالم اصلاً... 😴

  • قلب: پس عشق چی شد؟ هدف چی شد؟

  • شکم: یه چیزی بخوریم اول؟ 🍟

  • روح: دارم از جسمت استعفا می‌دم، دیگه نمی‌کشم!

  • من: 😐😐😐

🧠 سیستم بدن الان این‌طوریه:

  • چشم: قرمز، خشک، دوپینگ لازم

  • دست: آماده‌ی عملیات مشکوک

  • دل: غمگین، ولی بلد نیست بگه چرا

  • مغز: تعطیل رسمی

  • ایمان: رفته پشت بوم، سیگار می‌کشه

  • من: فقط یه بالش می‌خوام و یه بغل و یه درگاه خداوندی که منو به عنوان «بنده‌ی آشفته‌ی درگیر» بپذیره 😅

🎢 اسم این وضعیتو می‌ذارم:

"وسوسه‌ در مه":
نه می‌بینی، نه می‌فهمی، فقط یه نیروی تاریکی تو رو به سمت خیارشور با طعم پورن می‌کشه.
(معلوم نیست چرا خیارشور ولی حسش همین‌طوریه!)

⚠️ نتیجه‌گیری علمی-معنوی:

در این لحظه نه دنبال معنا می‌گردم،
نه دنبال انزال،
نه دنبال انگیزه.

فقط می‌خوام یکی بیاد بگه: "بشین یه کم، هیچی نکن. من کنارتم."
(البته اگه بخواد بره واسم شیرکاکائو بیاره هم بد نیست.)

😅 تو هم الان یه همچین حالی داری؟

بیا توی کامنتا بگو اسم این وضعیت تو چیه؟
من که بهش می‌گم:
"مرحله‌ی نیم‌پز قبل از لغزش یا روشن شدن چراغ وحی!"