یه بار عاشق شدم... از اون عشقایی که آدمو به مرز جنون و مسخرگی کامل می‌رسونه. 🤦‍♂️
دل دادم، دل سپردم، دلو بستم، دلو کوک کردم، بعدم انداختمش تو کوله‌پشتیم و زدم به جاده! 🎒🚗
هزار کیلومتر راه!
نه با شوخی می‌گم، نه با اغراق... واقعاً هزار کیلومتر، با هزار خیال عاشقانه.
هر پیچ جاده رو با لبخند رفتم. هر ایست بازرسی رو با نگاه مملو از امید رد کردم! 🥰👮‍♂️

رسیدم دم خونه‌ش. پیام دادم:
«من رسیدم عشقم ❤️»
اونم جواب داد:
«عه واقعاً اومدی؟😐»
همون لحظه فهمیدم یه جای این قصه میلنگه... ولی خب، گفتم شاید از ذوق نمی‌دونه چی بگه!

بیست دقیقه بعد، اومد بیرون... البته با قیافه‌ای شبیه کسی که مامانش با تهدید کتلت فرستاده دمه در. 🍔😐
سه قدم اومد جلو.
سه‌تا!
یکی... دو... سه...
سلام کرد.
و بعد، با جمله‌ی جاودانه‌ی «من باید زود برم!» کل عشق منو از رو صورت زمین پاک کرد. 🫠💔

من؟
برگشتم.
با همون هزار کیلومتر.
فقط این بار توی هر پیچ جاده، آهنگ‌های غمگین پخش می‌کردم و به خودم می‌گفتم:
«کجای این فیلم من نقش اول بودم؟!» 🎬😭