🌙 خواب دیدم که با عشق زندگی‌م، خانوم بزرگ‌تر از خودم، رفتیم بیرون یه هتلی بگیریم.

ولی انگار قسمت نبود... هتل گفت: «برو بابا!» 😑

ایشون گفت: «من برم یه چیزی از مغازه بگیرم.»

منم گفتم: «باشه عشقم، برو، منم می‌رم با درختای پارک مشورت می‌کنم!» 🍃

همین‌جور که رو نیمکت نشسته بودم و داشتم با کبوترها فلسفه زندگی می‌گفتم، یهو یادم افتاد که این همسر آینده‌ی من یه‌بار گفته بود با صاحب مغازه‌ی روبه‌رو رابطه داشته 😳

و صاحب مغازه هم... بله، کاندوم داشته، اونم فقط یه دونه نه!

یه دونه «طلایی» با نور الهی 😐✨

من شروع کردم تو خواب زار زار گریه کردن... در حد فیلم هندی!

اون برگشت، منم بغضم رو قورت دادم و گفتم:

«هیچی عشقم، فقط گرد و خاک رفت تو چشمم.» 😭

سوار ماشین شدیم که یهو یه گربه‌ی عجیب و غریب وسط جاده ظاهر شد!

از اونایی که انگار پایان‌نامه‌شونو تو علوم جادو و جن‌گیری نوشتن 😾💥

رفتم گرفتمش، شروع کردم گفتن:

«یاهو، یا ستّار، یا حی‌ّ و قیّوم!» 😇

گربه هم شروع کرد لرزیدن و کم‌کم تبدیل شد به یه نوزاد...

ولی نوزاد چی؟ نوزاد نینجا! 🍼🥷

شروع کرد گاز گرفتن انگشت کوچیکه‌ی منو و دوست دخترم رو.

منم باز ذکر گفتم، اونم هی خوب می‌شد، بعد دوباره جنی می‌شد!

خلاصه یه سیکل بی‌پایان گاز، ذکر، نوزاد، جن، گاز، ذکر...

تا اینکه از خواب پریدم با این فکر که:

«نکنه گربه، نمادِ عقده‌های فروخورده‌ی من بود؟ یا فقط شام دیشب سنگین بود؟» 😵‍💫

ولی خوابش خیلی وحشتناک بود. هنوز توی شوکم. گفتم طنز بازگوش کنم ولی باز توی مخمه و یادم که میاد اذیت میشم