🔔 ساعت ۸ صبح، مغز من اعلام کرد:
«جلسه‌ای فوری داریم. موضوع: نجات آینده.»
در اتاقی نمادین، همه‌ی ایده‌هام نشسته بودن:
یکی می‌خواست استارتاپ بزنه،
یکی می‌خواست کتاب بنویسه،
یکی می‌خواست تغییر جهان رو شروع کنه از ساخت یه پادکست فلسفی با محوریت عرفان و زندگی...
همه سرشار از انگیزه، انرژی، امید...
تا اینکه... یه موجود خزنده وارد شد:
«خودارضایی» 🙄

همه سکوت کردن.
یکی از ایده‌ها پرسید:
«تو اینجا چی کار می‌کنی؟ ما داریم درباره آینده صحبت می‌کنیم!»
خودارضایی خمیازه کشید، لم داد، و گفت:
«من همیشه اینجام. مخصوصاً وقتی قراره یک قدم مهم برداشته بشه.» 😌

🧠 مغزم گفت: «باشه بچه‌ها، فقط یه ربع وقت استراحت برای تخلیه‌ی فشار.»
همه با نگرانی نگاه کردن.
اما من رفتم. و برگشتم؟ نه. برنگشتم.
ساعت ۸ شب چشم باز کردم، سقفو نگاه کردم، یادم نمیومد چرا اصلاً بیدار شدم.

همه‌ی ایده‌هام، مرده بودن.
یکی‌شون یه یادداشت گذاشته بود روی دیوار مغزم:
«ما رفتیم. وقتی خواستی زندگی کنی، صدامون کن.»

✍️ نتیجه‌گیری اخلاقی؟
خودارضایی همیشه یه "مکث کوچیک" شروع میشه و با "خراب‌کردن هفته‌ی بعدی" تموم میشه.
ایده‌هات مثل بچه‌هاتن. حواست باشه هر بار که بهشون نمی‌رسی، یکی‌شونو می‌سپری به یتیم‌خونه‌ی انزوا و بی‌عملی.