«وبلاگنویسی در سایهی دستهای تنها»
😅🧤📉
سلام. من یه وبلاگنویس جوونم. دقیقاً از همونا که یه روز وسط تابستون تصمیم میگیرن جهان رو تغییر بدن...
اما چون نمیتونن، شروع میکنن از خودارضایی نوشتن. 🤷♂️
ایدهم ساده بود:
«بیام رکوراست از وسوسهها و خجالتها و جنگ درونیام بنویسم. مردمم دنبال صداقتن! دنبال شجاعتن!»
نتیجه؟ ۸ ماه گذشت و هنوز گوگل آنالیتیکس میگه بازدیدکنندهی روزانه: ۱. که اونم خودمم. 😐
📌 اولین پست وبلاگم این بود:
«سلام. من امشب باز باخت دادم. چون فکر کردم یه ویدیو نگاه میکنم فقط یه کم. ولی یهو دیدم دو ساعته دارم اسکرول میکنم دنبال مدل خاصی که اصلاً نمیدونم وجود خارجی داره یا نه.»
زیرش نوشتم:
«لطفاً شما هم تجربتون رو بنویسید. با هم تنها نیستیم.»
نتیجه؟ یه کامنت از یه ربات اسپم روسی که نوشته بود:
"وبلاگ عالی داری به وبلاگ منم یه سری بزن!." 😐🤦♂️
هیچکس نمیاد. هیچکس نمیخونه. حتی مادرمم یه بار اومد صفحه رو باز کرد، تا دید عنوانش هست «گزارش یک لغزش دیگر»، رفت سراغ اینستا که اونجا لااقل کسی غذای خونگیشو لایک کنه.
🎯 من حتی بخشهای خاصی طراحی کردم!
"لغزشنامه": جایی که هر بار مینویسم چرا، کِی، چطور، و با چه حال و هوایی باختم.
"پیشنهاد امروز من به خودم: نکن!"
"جوکهای جنسی با طعم عبرت": مثلاً:
چرا معتاد به پورن هیچوقت بهشت نمیره؟ چون نمیتونه پنجرهی بعدی رو نبنده 😭
🧠 اما راستشو بخواید... گاهی فکر میکنم این وبلاگم یه جور «دفترچهی شکستهای صادقانه» شده.
با اینکه هیچکس نمیاد بخونه،
با اینکه هنوز هر پستی با یه جملهی افسرده شروع میشه و با یه قول بیمزه تموم،
ولی یه چیزی توش هست...
انگار خودم دارم خودم رو میبینم.
با دستای تنها، ولی یه صدای خندهدار توی سرم که میگه:
«خب دیگه، حالا که زدی، حداقل یه پست بنویس.» ✍️😂
📢 پ.ن: اگه تو هم اون یه نفری هستی که تصادفی این وبلاگ رو دیدی، نترس.
بیا بنویس. بگو. بخند. اشکال نداره.
ماها توی سایههای خلوت، طنز خودمونو پیدا میکنیم.
و شاید یه روز، همین وبلاگ، تبدیل بشه به انجمن بینالمللی ترک خودارضایی با محتوای طنز، مدیتیشن، و طالعبینی جنسی. 😎🌚