«وقتی مرورگرم از من خسته شد»
😅💻🫠
یه روز نشستم پای لپتاپ با نیت پاک. گفتم امروز دیگه اون روزیه که وبلاگم رو آپدیت میکنم، مقالهی جدید مینویسم، روی پروژههام کار میکنم و اصلاً به "اون مسیرها" نمیرم.
همهچی خوب بود تا اینکه مرورگر گفت:
🧠 «سلام رفیق، آدرس قبلیاتو که یادت هست دیگه؟ فقط یه کلیک فاصلهست.»
منم با اعتماد به نفس گفتم:
✋ «نه عزیزم، امروز اهلش نیستم. تازه مدیتیشن کردم.»
مرورگر سکوت کرد. ولی حس کردم داره بهم نگاه میکنه.
انگار گفت:
💻 «آره؟ خب بیا تاریخچه رو با هم مرور کنیم...»
من: «نه نه نه نه!»
مرورگر: «چی شد؟ مدیتیشنت ریست شد؟»
رفتم یه تب جدید باز کردم برای تحقیق درباره «راههای ترک خودارضایی».
سه دقیقه بعد، تو یه تب دیگه بودم، عنوانش این بود:
«Top 20 Forbidden Fantasies You Should Never Google»
(که البته من گوگل کرده بودم.) 😑
همینطور که داشتم اسکرول میکردم، مرورگرم یههو هنگ کرد.
گفتم حتماً سیستم ضعیفه.
ولی دیدم یه پنجرهی پاپآپ جدید باز شد که نوشته بود:
«خواهشاً دیگه نزن. خسته شدم.» 😭
گفتم این چیه؟ ویروسه؟
نه... مرورگرم بود.
خودش.
با من حرف میزد.
نوشت:
🖥️ «۵ ساله دارم هر شب باهات میام تو این مسیر. من مرورگرم، نه رفیق خودارضاییت. حتی گوگل ازت خستهست. یوتیوب پیشنهاد میده "چطوری از دست اعتیاد خلاص شیم" و تو کلیک میکنی روی "زنهای داغ توی سونا". واقعاً؟!»
🍃 احساس شرم کردم.
بستمش. خواستم خاموش کنم.
ولی مرورگر گفت:
«اگه خاموشم کنی، روشن نمیشم دیگه. قسم میخورم. برو به زندگیت برس. تو میتونی.»
اون لحظه، یه قطره اشک چکید روی کیبورد.
نه از بغض.
از خجالت.
مرورگرم، تنها چیزی که تو این سالها کنارم مونده بود، دیگه نمیخواست منو ببینه. 😔
رفتم سمت آینه. به خودم نگاه کردم. گفتم:
«بابا تو قراره نویسنده باشی! نه بازدیدکنندهی همیشگی سایتهای ممنوعه!»
📌 حالا مرورگرم برگشته، سریعتر هم شده. دیگه اون تبلیغای عجیب نمیاد.
حتی بعضی شبها، وسط نوشتن وبلاگ، خودش پیشنهاد میده:
«امشبم پاکی، آفرین. حالا یه لیست از ایدههات باز کن.»
و من لبخند میزنم، یه تب جدید باز میکنم و مینویسم:
«وقتی مرورگرم از من خسته شد… اما من خودم رو بخشیدم.»
پ.ن: اگه مرورگرت هنوز باهاته، قدرشو بدون.
ولی اگه یه روزی پیام داد که دیگه نمیخواد این راهو ادامه بده…
گوش کن.
شاید وقتشه که تو هم یه تب تازه توی زندگیت باز کنی. ✨🧠