وقتی رفتم پیادهروی و فهمیدم خودارض.. با زانوهام چه کرده!
وقتی رفتم پیادهروی و فهمیدم خودارضایی با زانوهام چه کرده!
راستش رو بخواید، دیروز تصمیم گرفتم یه کار بزرگ بکنم:
پیادهروی. اونم نه از اتاق تا یخچال. پیادهروی واقعی! تو خیابون! با نور خورشید! 😎
گفتم حالا که چند روزه پاکم، وقتشه برم بیرون، یه ذره نفس بکشم، بدنم جون بگیره.
پادکست زدم، هندزفری گذاشتم، یه چایی هم قبلش زدم که جو بیشتر بیاد دستم.
همین که قدم اول رو گذاشتم بیرون، زانوم گفت:
🦵 «داداش… این چیه؟ کجا داریم میریم؟ تو کی هستی؟ من اهل این حرفا نیستم!»
گفتم آروم باش... تازه شروع کردیم.
ولی خب، زانو فقط شروع ماجرا بود. چون چند قدم بعد، کمرم هم پرید وسط:
🧠 «ببخشید، جناب مسئول بدن؟ ما سالها تو پوزیشنهای خاص خوابیده بودیم. الان چرا انقدر راست ایستادیم؟!»
وای که نگم از عضلات پا…
اصلاً معلوم بود بدنم فکر میکرد منو گروگان گرفتن!
یکی از عضلههام داشت التماس میکرد:
🦵 «خواهش میکنم برگرد خونه، بزن یه دست به خودت، ولی این پیادهروی رو نرو!»
---
فهمیدم...
فهمیدم خودارضایی این سالها نهتنها روانم رو کوفته، بلکه فیزیک بدنم رو هم زده ترکونده.
یعنی انقدر از تحرک دور بودم که بدنم فکر میکرد قدم زدن یه شکنجهی مدیترانهایه!
اصلاً زانوهام داشتن جیغ میزدن:
🧎 «ما رو به خاطر لذتهای لحظهای فروختی!»
---
یه آقایی از کنارم رد شد که پیرتر از پدر بزرگم بود، ولی داشت میدوید.
اون وقت من، با اینهمه سال سن، مثل پیرمردا وایساده بودم رو نرده پارک، با نفس بریده و قیافهای که میگفت:
«یا حضرت غضروف، کمکم کن!»
---
نتیجهی پیادهروی؟
فهمیدم بدنم از من شاکیه.
فهمیدم اگه یه بار دیگه به جای ورزش، پناه ببرم به اون عادت قدیمی، عضلههام اعتصاب میکنن.
حتی شونههام باهام قهر کردن.
🍂 اون شب، بالشتم رو بغلم نکرد. خودش رو کشید اونور.
---
📌 پس از اینجا اعلام میکنم:
از این پس، هر وقت وسوسه شدم، میرم بیرون پیادهروی.
میذارم نور آفتاب بیاد رو سرم، و به زانوهام قول میدم که دیگه اون مسیر تاریک رو نمیرم.
یا حداقل… نه اونقدر که پا درد بگیرم. 😅