«یوتیوب، ساعت ۲۲:۵۶، و من: جنگجوی خسته در آستانهی لغزش»
📺
ساعت ۲۲:۵۶ه. منم، لپتاپم، چراغ مطالعهای که با زور جونش رو نگه داشته، و یوتیوبی که از من خسته نمیشه.
یعنی این یوتیوب یه چیزیه که انگار از بچگی منو میشناسه. دقیقاً وقتی میخوام بخوابم، و دقیقاً وقتی میخوام آدم بشم، میاد میگه:
«هی... بیا فقط یه ویدیو ببین. در مورد اینکه اگه یه خر توی آسانسور گیر کنه چی میشه.»
و خب... منم آدمم. میرم.
اولش علمی شروع میکنم. مستند نشنال جئوگرافیک، تاریخچهی مصر باستان، رازهای مغز انسان...
اما یواش یواش یوتیوب قیافهشو عوض میکنه. اون بالا سمت راست یه ویدیوی پیشنهادی میاره با عنوان:
"چرا هیچکس راجع به این موضوع حرف نمیزنه؟ 😱 (خطرناک!)"
و اونجاست که ما میفهمیم دیگه ته خطه.
اون لحظه که روی اون ویدیو میزنم، یه صدای نازک از ته وجودم میگه:
«برگرد... هنوز وقت هست... میتونی بلند شی، مراقبه کنی، یه لیوان آب بخوری...»
ولی صدای دیگهای، صداش مثل گویندهی مسابقات کشتی کجه، داد میزنه:
«بیارش پایین! الان وقتشه! دیگه چی مونده تو زندگی جز یه شلغمِ روانیطور به اسم لذت؟!»
و بعدش یه جایی از بدنم سوت میزنه و جلسهی اضطراری هورمونها شروع میشه.
و این وسط فقط منم که مثل نگهبون خستهی شیفت شب وایسادم دم مغز،
دست به سینه، میگم:
«ببخشید! اجازهی عبور ندارید. من امشب میخوام مقاومت کنم.»
و همه میخندن تو صورتم.
امشب، ساعت ۲۲:۵۶، شبِ عجیبیه. من هنوز مقاومت کردم. هنوز.
دارم وبلاگ مینویسم که شاید کسی بخونه و بگه «دمت گرم»،
یا حداقل بعداً خودم بخونم و بگم:
«اون شب، با یه مشت تایپ و یه ذره خجالت، خودمو از لبهی پرتگاه پرت نکردم.»
امشب، من و یوتیوب، وارد یه دوئل شدیم.
اگه فردا صبح بیدار شدم و هنوز حس زندگی داشتم، میام زیر این پست مینویسم:
"پیروزی در نبرد شبانه. لغزش صفر. سطح مقاومت: نینجای لول ۳۷."
و اگه نه...
خب، اون وقت مینویسم:
"یوتیوب ۱ - من ۰
ولی این دفعه آخرم نبود..."