«هنوز سایت هست... ولی من دیگه نمیخوام برم»
ببین...
من خستهم. نه از کار. نه از یوتیوب. نه از دنیای بیرون.
خستهم از خودم...
از این چرخه لعنتی که هی میاد، میبره، میشوره، میکوبه، و آخرش یه سقف میذاره جلوی چشمم که انگار خودش داره میگه: «بازم باختی، رفیق.»
امشب فرق داره.
نه چون خورشید خاصی طلوع کرده،
نه چون موهای بدنم فرمول شفا کشف کرده،
نه حتی چون اینترنت قطع شده (که نشده، متأسفانه)...
امشب فرق داره، چون یه چیزی توی من گفته "بسه."
آره، سایت هنوز هست.
اگه بخوام، دو کلیک فاصله دارم با جهنم شخصی خودم که با نورپردازی HD ساخته شده.
اگه بخوام، هنوز میتونم برم سراغش.
فیلم هست. صدا هست. فانتزی هست.
همهش هست.
ولی یه چیزی دیگه نیست.
اون آدم قبلی. اون که راحت تسلیم میشد،
که با اولین موج دلتنگی، خودش رو پرت میکرد توی صفحه،
که حس میکرد اینبار فرق داره ولی بازم همونجا تموم میشد...
اون دیگه نیست یا دستکم... داره کمرنگ میشه.
امشب، من تصمیم گرفتم یه جور دیگه زندگی کنم.
تصمیم گرفتم وایستم.
نه که نخوام؛ نه که بدنم فریبم نده؛ نه که صدای وسوسه قطع شده باشه...
ولی منم، و یه تصمیم ساده:
امشب نمیزنم. فردا هم شاید نه. و هر بار که کم آوردم، یادم میمونه: سایت هست… ولی قرار نیست همیشه برم.
من انتخاب کردم بجای اینکه قربانی فانتزیام باشم، بشم سازندهی رؤیاهام.
یه رؤیا که توش خودم، با همین ذهن خسته، تبدیل میشه به آدمی که اگه روزی بچهم ازم بپرسه:
«بابا تو هیچوقت توی وسوسه نیفتادی؟»
بتونم نگاش کنم و بگم:
«افتادم؟ آره، بارها... ولی هر بار کمکم یاد گرفتم بلند شم. و یه روزی بالاخره تصمیم گرفتم دیگه زمین نخوام.»
🛡️ امشب، یه لحظه کوچیکه. یه نه ساده.
ولی همین «نه»
ممکنه فردامو نجات بده.
پ.ن: اگه فردا دیدی این پست پاک شده، بدون لغزیدم 😐 ولی بازم برمیگردم، چون توی من یه چیزی بیدار شده که میگه:
«تو بیشتر از یه کلیک میارزی.»