بازیهای قدیمی؛ عشق، خاطره، و گیجی کامل من!
بچه که بودیم، بازیهای کامپیوتری مثل عشق اول بودن؛ ساده، قشنگ، و همیشه تو قلب آدم جاودانه. من با همون صدای خشخش فلاپی دیسکها و صدای فن کامپیوتر که انگار موتور هواپیما روشن شده بود، زندگی میکردم.
اون موقع هر بازی یه ماجراجویی واقعی بود. مثلا Prince of Persia که هر وقت از روی تیغها میپریدم، حس میکردم خودم قهرمان جهان شدم. یا Super Mario که فقط میپریدی، قارچ میخوردی، و یه لاکپشت بیزبان رو با پا پرت میکردی پایین!
ولی الان… برمیگردم به همون بازیها، حس میکنم مغزم داره میگه: «داداش… ما بزرگ شدیم، ولی اینا چی میگن؟»
مثلا Red Alert رو روشن کردم، اوه خدای من! اون موقع با عشق تانک میساختم، الان نصف بازی گذشته ولی هنوز دارم دنبال ساختمون Power Plant میگردم که برق شهر رو تامین کنم.
یا DOOM… قدیما باهاش هیجان میگرفتم، الان فقط ۲۰ دقیقه دنبال دکمه در گشتم و آخرش فهمیدم باید از یه راهروی مخفی رد بشم که حتی موشها هم اونجا نمیرن.
بعضی بازیها رو هم اصلا مغزم دیگه قبول نمیکنه. مثلا GTA Vice City… قدیما ماموریت میرفتم، الان فقط آهنگ رادیوش رو گوش میدم و تو خیابون رانندگی میکنم! به خودم میام میبینم یک ساعت گذشته و من هنوز دنبال لباس هاوایی صورتیام.
البته اعتراف کنم، یکی از سختترین بازیهای بچگیام Minesweeper بود. اون موقع فکر میکردم بازی شانسیه، الان فهمیدم نه، واقعا یه منطق ریاضی پشتشه… و همچنان هم بلد نیستم!
خلاصه، این روزا وقتی یه بازی قدیمی رو روشن میکنم، حس همون آدمی رو دارم که بعد از ۲۰ سال میره خونه بچگیش و میبینه همهچی کوچیک شده.
اون قهرمان کوچولوی درونم الان وسط مانیتور وایساده، به من نگاه میکنه و میگه:
«بزرگ شدی… ولی دیگه بازی رو بلد نیستی!»