«جلسهی اعتراض بازیهای قدیمی علیه من!»
دیشب خواب دیدم وسط یه سالن تاریکم. همهجا بوی نوستالژی میاد. یه میز گرد بزرگ هست و دورش نشستن: ماریو، شاهزادهی پرشیا، کماندوی رد آلرت، و حتی اون مینهای بازی Minesweeper که صورت هم دارن!
همه دارن با عصبانیت نگام میکنن. ماریو با لهجه ایتالیایی میگه:
– «هی رفیق! تو قدیما برام میپریدی، جونمو نجات میدادی، حالا میای بازی رو باز میکنی، پنج دقیقه راه میری، بعد Alt+F4 میزنی؟!»
شاهزاده شمشیرشو پرت کرد رو میز و گفت:
– «یادته قدیما برای رد شدن از یه چاله سه روز تلاش میکردی؟ الان حتی دکمه پرش رو پیدا نمیکنی!»
کماندوی رد آلرت سیگارشو روشن کرد و گفت:
– «تو دیگه اون ژنرال سابق نیستی… اون روزایی که برای ساخت تانک برق رو مدیریت میکردی، گذشت. الان برق رو قطع میکنی میای میگی: "چرا تانک نمیاد؟!"»
مینهای Minesweeper هم که کلا دعواشون سنگین بود، با هم فریاد زدن:
– «تو حتی بعد این همه سال هنوز نمیدونی ما چجوری کار میکنیم! همه رو شانسی میزنی!»
منم تو خواب بغض کردم و گفتم:
– «خب ببینید… من بزرگ شدم، کار و زندگی دارم…»
ولی ماریو وسط حرفم پرید و گفت:
– «بهونه نیار! ما هم بزرگ شدیم، ولی هنوز حاضریم جون بدیم که تو حال کنی!»
آخرش همه با هم رایگیری کردن که من تا وقتی دوباره مثل قدیما با عشق بازی نکنم، از من قهر باشن.
الان هر وقت یکی از اون بازیها رو روشن میکنم، حس میکنم از توی مانیتور دارن زیر لب میگن:
«این همون آدمی نیست که ما میشناختیم…»