من و گناه شیرکاکائویی که نبود مالم
🍫
دیشب من مرتکب دو تا جنایت بزرگ شدم:
۱. خودارضایی
۲. خوردن شیر کاکائوی برادرم
و هنوز نمیدونم کدومش سنگینتر بوده.
شاید اگر اون شیرکاکائو رو نمیخوردم، اونم به من «برکت» میداد و من پاک میخوابیدم.
اما نه… من خوردمش.
با حرص.
با حس مالکیت غیرمشروع.
با لذت یک دزد حرفهای.
اصلاً فکر کنم سیستم عدالتی جهان اینطوری عمل کرد:
«تو شیرکاکائوی برادرتو خوردی ← حالا همون دستان گناهکار رو به سمت مواضع گناهکار میبریم. برکت قطع!»
🧠 تئوری جدید: شیرکاکائو منبع اخلاق جنسی
به این نتیجه رسیدم که:
شیرکاکائو شاید به میزان قابل توجهی روی کنترل نفس تأثیر دارد.
یعنی چی؟
یعنی شاید:
کلسیم: خویشتنداری
ویتامین D: اعتماد بهنفس
پروتئین: توان مقاومت
اما شیرکاکائوی دزدیدهشده؟ ← سقوط اخلاقی با سرعت نور
واقعاً شاید وقتی مغزم فهمید که مال خودم نیست،
گفت:
«بزن بریم بابا، دیگه آب از سر گذشت.»
😇 اعتراف رسمی
من:
«خدایا، من با دستم گناه کردم…»
خدا:
«دوباره؟»
من:
«نه ببین… این بار به خاطر شیرکاکائو بود.»
خدا:
«…»
برادرم اگر بفهمه:
«از شیر من خوردی؟!
بعد دستتم زدی به…
آاااخ!»
(و ادامه سانسور شد!)
🧴 نتیجه علمی-مذهبی-فرهنگی
از اینجا به بعد در یخچال روی هر چیزی مینویسم:
«مال من است — بخور و پاک بمان»
و روی شیرکاکائوی برادرم مینویسم:
«بخور، ولی اگر لغزش کردی به من ربط نده.»
✍️ جمعبندی اخلاقی این ماجرا:
دزدی = بد
شیرکاکائوی دزدیدهشده = هوسزا
خودارضایی = پیامد طبیعیِ مجازات کارما
مغز = هیچوقت منطقی نیست
زندگی = شوخیه
من = هنوز آدم خوبیام
(نسبتاً) 😌
اگر بخوام صادق باشم…
به نظرم خودارضایی من کمتر گناه بود تا خوردن شیرکاکائوی بیچاره.
اون شیر مال کسی بود…
ولی اون…
اون مال خودم بود 😐