سلام بچه‌ها.

حدود سه سال گذشته، من با اعتیادی درگیر بودم که آینده و روابط عاطفی‌ام را به خطر انداخته بود.

وقتی وارد سایت‌های پورن می‌شوید، احتمالاً تبلیغ سایت‌های مدل‌های لایو (سایت‌های پخش زنده و بشدتتت خطرناک!!) را می‌بینید.

گاهی یک یا حتی دو ساعت داخل سایت‌های پورن می‌گشتم تا «بهترین» ویدئو را پیدا کنم.

تا اینکه یک روز بالاخره تسلیم شدم و با خودم گفتم ببینم این همه سر و صدا درباره‌ی این سایت‌های لایو چیست.

احتمالاً این بدترین تصمیم زندگی‌ام بود.

چون کم‌کم و به‌آرامی در آن‌ها غرق شدم.

در ابتدا همه چیز خیلی ساده شروع شد.

مثلاً فقط یک یا دو پرداخت ده دلاری.

گاهی اینجا ده دلار انعام می‌دادم، گاهی آنجا.

کاملاً بی‌ضرر به نظر می‌رسید.

نه مبلغ زیادی بود و نه چیزی که مهم به نظر برسد.

اما حدود سه تا شش ماه بعد از اینکه وارد این سایت‌ها شدم و شروع به استفاده از آن‌ها کردم، متوجه شدم که روزبه‌روز بیشتر به آن‌ها سر می‌زنم.

اگر بخواهم درباره هشت ماه آخر صحبت کنم، تقریباً هر ماه تمام پول اضافه‌ای که به دست می‌آوردم را خرج این سایت‌ها می‌کردم.

پولم صرف مدل‌های لایو و پورن پولی می‌شد.

این اعتیاد نه‌تنها رابطه‌ی عاطفی‌ام را تحت تأثیر قرار داد، بلکه آینده‌ام را هم نابود کرد.

بخش دوم

خوشبختانه شریک زندگی بسیار فهمیده‌ای دارم.

شما او را با نام نیکول درینک‌واتر می‌شناسید.

بالاخره جرئت کردم و همه چیز را برایش تعریف کردم.

چون دیگر هیچ پس‌اندازی نداشتم.

هیچ پولی برای آینده‌ام باقی نمانده بود.

هیچ چیز...

حتی در مقطعی موجودی حسابم منفی شده بود.

و مجبور می‌شدم برای همه چیز بهانه بیاورم.

اینکه چرا نمی‌توانستم به یک رستوران خوب برویم...

چرا نمی‌توانستیم سفر برویم...

چرا نمی‌توانستم فلان کار را انجام دهم...

همیشه بهانه می‌آوردم.

چون هنوز آماده نبودم حقیقت را بگویم.

و حقیقت این بود که تمام پولم را صرف این اعتیاد به سایت‌های لایو کرده بودم.

همیشه فکر می‌کردم آدمی هستم که مدیریت مالی خوبی دارد.

من هیچ‌وقت اهل خرج کردن پول برای لباس، ماشین یا وسایل لوکس نبودم.

اصلاً آدم ولخرجی نبودم.

برای همین هنوز هم باورم نمی‌شود چطور این اعتیاد آن‌قدر شدید شد که خودم هم دیر متوجهش شدم.

وقتی بالاخره فهمیدم اوضاع چقدر بد شده، هر روز با خودم می‌گفتم:

«امروز آخرین باره.»

اما این جمله ماه‌ها و ماه‌ها تکرار شد.

و هر روز دوباره همان کار را انجام می‌دادم.

بخش سوم

بعد از اینکه همه چیز را برای نیکول تعریف کردم، با هم یک برنامه طراحی کردیم.

هر روز صبح، او تمام حساب‌های بانکی مرا بررسی می‌کند.

او دقیقاً می‌داند پول‌هایم از کجا وارد حساب می‌شود و به کجا خرج می‌شود.

کم‌کم دوباره بین ما اعتماد شکل گرفت.

و این سیستم واقعاً جواب داد.

الان حدود دو ماه است که این برنامه را اجرا می‌کنیم و در تمام این مدت، حتی یک دلار هم بابت چیزهایی که قبلاً پولم را هدر می‌داد خرج نکرده‌ام.

این برای من پیشرفت بزرگی است.

چون در دو سال گذشته تقریباً تمام پول اضافه‌ای که به دست می‌آوردم صرف همان سایت‌ها می‌شد.

در پایان هر ماه چیزی برایم باقی نمی‌ماند.

و در شش ماه آخر حتی موجودی حسابم منفی شده بود.

بخش چهارم

خوشبختانه قبل از اینکه همه‌گیری کرونا شروع شود، این سیستم را راه انداختیم.

اگر همچنان به همان روند ادامه می‌دادم و هیچ راه‌حلی پیدا نمی‌کردیم، احتمالاً امروز در وضعیت بسیار بدی بودم.

شاید مجبور می‌شدم از دوستانم پول قرض بگیرم.

شاید مجبور می‌شدم وام بگیرم.

واقعاً نمی‌دانم چه اتفاقی می‌افتاد.

اما امروز فقط یک احساس دارم:

قدردانی...

قدردانی از اینکه چنین شریک زندگی فهمیده و مهربانی دارم.

اگر نیکول کنارم نبود، واقعاً نمی‌دانم می‌توانستم از این اعتیاد بیرون بیایم یا نه.

او نقش بسیار بزرگی در روند درمان و بهبودی من داشت.

ما با هم یک سیستم فوق‌العاده طراحی کردیم که هنوز هم دارد به خوبی کار می‌کند.

الان دیگر هیچ پولی برای آن سایت‌ها خرج نمی‌کنم.

و بابت این موضوع واقعاً به خودم افتخار می‌کنم.

بخش پنجم

این فقط مسئله‌ی پول نبود...

این موضوع رابطه‌ی ما را هم نجات داد.

اگر همچنان همان رفتار را ادامه می‌دادم، بدون شک رابطه‌ی ما هم از بین می‌رفت.

هیچ آینده‌ای برای آن باقی نمی‌ماند.

بخش ششم

شاید برایتان سؤال باشد که چطور بالاخره تصمیم گرفتم حقیقت را به او بگویم.

دلیلش ساده بود...

من واقعاً می‌خواستم از این اعتیاد خلاص شوم.

تازه فهمیده بودم که چقدر تمام زندگی‌ام را در اختیار گرفته است.

این اعتیاد فقط زمانی که پشت کامپیوتر بودم و پول خرج می‌کردم حضور نداشت.

حتی وقتی باشگاه می‌رفتم...

حتی وقتی مشغول کارهای دیگر بودم...

ذهنم دائماً درگیر این بود که:

«کی دوباره فرصت پیدا می‌کنم وارد آن سایت‌ها شوم و پول خرج کنم؟»

این فکر لحظه‌ای رهایم نمی‌کرد.

بخش هفتم

آن‌قدر از گفتن حقیقت خجالت می‌کشیدم...

آن‌قدر احساس شرمندگی می‌کردم...

که وقتی می‌خواستم همه چیز را برای نیکول تعریف کنم، از او خواستم پشت سرم بایستد.

چون نمی‌توانستم هنگام اعتراف، به چشمانش نگاه کنم.

نمی‌توانستم تحمل کنم که مستقیم به او بگویم تمام پول‌هایم کجا رفته‌اند.

اما با وجود تمام آن سختی‌ها...

این بهترین تصمیمی بود که در تمام زندگی‌ام گرفتم.

چون همان تصمیم...

رابطه‌ی ما را نجات داد...

آینده‌ی مرا نجات داد...

و باعث شد دوباره بتوانم پس‌انداز داشته باشم.