ماجرای خستگی ما که با اضطراب و رنجش و دعوا و غم قاطی شد!!!
خستهام... 😐
داشتیم با موتور برمیگشتیم. از اون مدل برگشتنا که فقط دلت میخواد برسی خونه، کفشاتو پرت کنی یه گوشه، یه لیوان آب بخوری و با دیوار وارد رابطه عاطفی بشی. 😭
حالا از شانس خوب ما، هم ما داشتیم خلاف میاومدیم، هم اون موتوریه داشت خلاف میاومد. یعنی دو تا انسان که هر دو تصمیم گرفته بودن قوانین راهنمایی و رانندگی رو به چشم «پیشنهاد» ببینن، دقیقاً همدیگه رو پیدا کردن. 😂
قشنگ انگار الگوریتم جهان گفته بود:
«دو نفر که هر دو خلاف میان رو به هم معرفی کنم، شاید دوست شدن.» 🤝
ولی نه... دوست نشدن.
به هم خوردن. 🫠
قشنگ طرف اصلاً حواسش به ما نبود. انگار داشت به قبض برق، قسط بانک، خاطرات کودکی یا قیمت گوجه فکر میکرد. ما رو هم احتمالاً تو دستهی «اشیای تزئینی کنار خیابون» گذاشته بود. 😐
بعد زد بهمون...
اینجاش هنوز قابل تحمل بود.
قسمت شاهکار داستان این بود که بعد از تصادف، به جای اینکه بگه:
«داداش ببخشید، حواسم نبود.»
ایستاد...
کلی غر زد. 😭😂
یعنی یه اعتمادبهنفسی داشت که من لحظهای شک کردم نکنه واقعاً ما مقصریم!
اصلاً بعضیا بعد از خرابکاری، انقدر با اقتدار حرف میزنن که مغزت هنگ میکنه.
میگی:
«ببخشید... یعنی من مقصرم که شما به من زدی؟» 🤦🏻♂️
انگار طرف اومده بود طلبکار هم بشه.
از اون مدل آدمایی که اگه خودشون وسط دریا هم بیفتن، به موجا میگن:
«چرا خیسَم کردی؟!» 🌊😂
الانم بیشتر از خود تصادف، از غرغرش رنجش گرفتم.
یعنی داداش...
یه «ببخشید» بعضی وقتا از صد تا توضیح و غرغر ارزشمندتره.
هممون اشتباه میکنیم.
هممون ممکنه یه لحظه حواسمون نباشه.
ولی اینکه بعدش نقش شاکی رو هم بازی کنیم، دیگه یه استعداد خاص میخواد. 😂
خلاصه امروز فهمیدم بعضی تصادفا با موتور نیست...
با اعصاب آدمه. 😭🏍️