گاهی با خودم فکر می‌کنم واقعاً من عاشق این آدم‌ها هستم؟

یا مغزم فقط سال‌هاست دارد یک فانتزی را بارها و بارها تکرار می‌کند؟

مدت‌ها تصور می‌کردم سلیقه واقعی من همین است؛ اما هرچه بیشتر درباره اعتیاد به پورن و مغز مطالعه کردم، بیشتر فهمیدم که بین «سلیقه واقعی» و «شرطی‌شدن مغز» تفاوت بزرگی وجود دارد.

وقتی سال‌ها یک الگوی خاص را بارها تکرار می‌کنی، مغز کم‌کم آن الگو را به‌عنوان مسیر اصلی پاداش یاد می‌گیرد. دیگر فقط یک تصویر نیست؛ تبدیل می‌شود به یک میانبر عصبی.

کم‌کم هر بار که احساس تنهایی، استرس یا خستگی می‌کنی، همان تصاویر فعال می‌شوند. بعد از مدتی، مغز حتی یک قدم جلوتر می‌رود و شروع می‌کند برای آن شخصیت‌ها داستان بسازد.

ناگهان خودت را در حال تصور کردن می‌بینی که یکی از همان زن‌ها همسر توست، با او زندگی می‌کنی، با او حرف می‌زنی و آینده‌ات را کنارش می‌بینی.

اما اگر صادق باشم، این خیال‌ها بیشتر از اینکه درباره عشق باشند، درباره فرار از احساسات سخت هستند.

ذهنم دنبال یک انسان واقعی نیست؛ دنبال احساسی است که خیال می‌کند از طریق آن تصویر به دست می‌آورد: امنیت، آرامش، دیده شدن یا پذیرفته شدن.

پورن دقیقاً همین کار را می‌کند؛ مغز را وادار می‌کند شخصیت‌هایی را که اصلاً نمی‌شناسد، با احساسات عمیق انسانی گره بزند.

در نتیجه، کم‌کم مرز بین میل واقعی و شرطی‌شدن کمرنگ می‌شود.

گاهی از خودم می‌پرسم:

اگر هیچ‌وقت پورن ندیده بودم، آیا باز هم دقیقاً همین فانتزی‌ها را داشتم؟

پاسخ این سؤال را نمی‌دانم، اما می‌دانم که اعتیاد می‌تواند ترجیحات آدم را تغییر دهد یا دست‌کم آن‌ها را پررنگ‌تر از چیزی که واقعاً هستند نشان دهد.

به همین دلیل، تصمیم گرفته‌ام هر فکری که به ذهنم می‌آید را حقیقت مطلق ندانم.

فکر، فقط فکر است.

فانتزی، فقط فانتزی است.

قرار نیست هر تصویری که مغزم تولید می‌کند، هویت واقعی من یا آینده واقعی من باشد.

من ترجیح می‌دهم اجازه بدهم با گذشت زمان، دور شدن از پورن و تجربه روابط واقعی، مغزم دوباره فرصت پیدا کند تا بدون دخالت سال‌ها شرطی‌شدن، سلیقه و احساسات اصیل خودش را نشان بدهد.

شاید آن روز بفهمم که عشق واقعی، برخلاف فانتزی‌های پورن، از تکرار تصویرها به وجود نمی‌آید؛ از شناخت، احترام، امنیت، صمیمیت و رشد مشترک شکل می‌گیرد.

و شاید مهم‌ترین درس این باشد که لازم نیست با هر فانتزی بجنگم یا از آن بترسم. کافی است بدانم که ذهن معتاد، همیشه حقیقت را همان‌طور که هست نشان نمی‌دهد. وقتی به مغزم فرصت بهبودی بدهم، خیلی از این تصویرها و خیال‌ها هم به‌تدریج قدرتشان را از دست می‌دهند و جا را برای خواسته‌های واقعی‌تر و انسانی‌تر باز می‌کنند.