ساعت 13:03 و مامی تازه رفت. خودم رسوندمش ایستگاه اتوبوس. خب آیا الان محکمتر میچسبم به زندگی؟ خب آیا این ماجرا روی کل زندگی و اعتیادم تاثیرات منفی نمیذاره؟ یه چیزی هم از دهنش پرید و من رو اذیت کرد و میدونم تا چندین روز اذیت میکنه همچنان. خیلی خودش رو راحت و صمیمی دونست که از دهنش پرید. اصلا تو این حال و هوا ها نبوده. میدونم الان اونم ذهنش درگیره. ولی دیگه نمیگم. اذیتش نمیکنم. اعتماد کرده. زیادم اعتماد کرده. برم نماز بخونم. نماز نماز.
و اینکه یه کارهایی هم خواستم و نکرد ولی خب نمیخواستم هم ناراحتش کنم. در هر صورت من کار اشتباهی کردم. آره کارم اشتباه بوده آره میدونم و در عذابم. من آدمی هستم که کار اشتباهش رو میکنه و از اون طرف مث سگ هم از عذاب خدا و کارما میترسه. خدا الرحمن الراحمینه. خدا میبخشه. ولی من چه کنم با این دل صاب مرده که همش میخواد و آدم نمیشه. واقعا یه چیزایی هست باید گفت......